پرونده ویژه میلاد حضرت زهرا استاد پناهیان پرونده ویژه میلاد حضرت زهرا استاد پناهیان تنها مسیر استاد پناهیان تنها مسیر برای زندگی بهتر عکس تلگرام استاد پناهیان حمایت مالی بیان معنوی پناهیان
پرونده ویژه:سفرنامعه پیاده روی اربعین 95 پرونده ویژه محرم 95 استاد پناهیان مذاکرات هسته ای پناهیان پرونده ویژه:#letter4u #LetterForyou نامه ای برای تو سخنان تاثیرگذار همکاری با ما

آخرین مطالب

مطالب برگزیده

آخرین نظرات

۹۲/۰۲/۱۸ چاپ ایمیل و پی دی اف

بیایید از تجربه های معنوی خودمان حرف بزنیم

یکی از راه‌های رشد و تقویت دینداری به اشتراک گذاشتن تجارب معنوی است. در فضای واقعی غالباً موانع متعددی برای این منظور وجود دارد. در این بخش از سایت که با پیشنهاد استاد راه‌اندازی شده است، هر ماه یک موضوع با مشورت و راهنمایی استاد انتخاب می‌شود و فرصت به اشتراک گذاشتن تجارب معنوی توسط کاربران فراهم می‌شود. هر موضوع با مقدمه‌ای از استاد و طرح چند سؤال توسط ایشان معرفی می‌شود و سپس شما می‌توانید در قسمت نظرات تجارب معنوی خود را منعکس کنید.

اشتراک گذاری در واتس اپ اشتراک گذاری در لاین اشتراک گذاری در افسران اشتراک گذاری در گوگل پلاس

نظرات

سلام.همیشه به این فکر میکردم که چرا دشمن بودن ابلیس رو حس نمیکنم.به این خاطر بوده انگار که ابلیس بار مهربان و وفا دار نفس.نمیدانم شاید نفس عمار ه ،حس میکنم به نفس عمار ه خیانت نمیکنه،این دو تا یار همیشگی و وفادار هم هستن.ابلیس انگار مطیع نفس عمار ه.و هر دو دشمن آدمن.حالا چرا بعضی ها مثل من دشمن بودن ابلیس رو کمتر متوجه میشن،چونکه به نفس عمار اعتماد میکنن.ابلیس عاشق نفس عمار ه و یار جان جانی اونه .
سلام.میخواستم بگویم بعضی از بزرگان اگر میگویند خانمها پیاده روی اربعین بهتر است نروند شاید به خاطر این باشد که میدانند صحبتشان چه قدر در ذهن دوستدارانشان تاثیر گزار است و ممکن است باعث کشمکش بشود.و بگویند چون شما گفتید خانم ما اصرار کرد که پیاده روی بیاید در حالی که ما راضی نبودیم.و این طور است که ممکن است باعث اختلاف بشود وگرنه من و خانواده ام  امسال که برای اولین بار پیاده روی اربعین رفتیم نه تنها به اذیت نشدیم بلکه عجیب روی بقیه فامیل تاثیر گزار شدیم.انگار توجه ها بیشتر جلب شد که چه قدر شیریندبوده چون هنوز پیاده روی تمام نشده بود ما آرزو کردیم سال بعد هم بیاییم مثل همه.پیاده روی اربعین خانوادگی واقعی تر است تا تنهایی.برادرم که من و مادرم را برده انگار از پارسال که تنهایی رفته بیشتر شیرین بوده برایش اربعین.با اینکه بسیار سخت بود اما انگار اصلا سخت نبود.همه آقایانی که با خانواده آمدند اقرار کردند که بیشتر شیرین بوده اربعین برایشان مادرم و من روز اربعین بیرون از خانه نرفتیم به خاطر ازدحام جمعیت.اما انگار همه شیرینی در پیاده روی بود نه در رسیدم به کربلاکه خود پیاده روی هم پر از جمعیت خانمها بود.حتی یکی از آقایان فامیل که برادرم را سرزنش میکرد به خاطر بردن ما،سال بعد میخواهد کل خانمهای فامیل را به صورت گروهی پیاده روی ببرد.چون اگر در روز اربعین خانمها در خانه بمانند اصلا مشکلی پیش نمی آید.همه شیرینی در خود پیاده روی ست.آدم تعجب میکند که عراقی ها وما ایرانی ها که زمانی میجنگیدیم حالا این طوری ان قدر صمیمی و نزدیک.عراقی ها اهل بیت را خیلی دوست دارند.حتی شاید بیشتر از ما ایرانی ها .ولی نمیدانمدچرادما ایرانی ها مشهور شدیم؟؟؟ما برای امام رضا ع این کار ها را نمی کنیم.مثلا موکب درست کنیم که عراقی ها بیایند و پذیرایی کنیم.در آنجا هر چه میخواستی بود مخصوصا چایی،تا هر تعداد که میخواستی،مجانی و رایگان،بعد که اربعین تمام شد همه جایی ها پولی شد.لیوانی 1000تومان.در نجف که 2000تومان.خانه ای که ما در آن بودیم خانه فردی به نام سید اشرف بود.عجیب برای مهمانهاخرج میکرد.بهدخاطر امام حسین ع.گاهی از آن همه توجه فکر میکردیم که واقعا تا این اندازه مهم هستیم،حرکت قشنگ آنها باعث میشد ما به ارزش خودمان بیشتر فکر کنیم .وفکر کنیم آنها چه حسی دارند در مورد ما که ما درمورد خودمان نداریم.پیاده روی اربعین بدون مردم عراق،بدون موکب دارها،بدون دختر پسرهای کوچک که با عشق منتظر زائران بودند صفایی نداشت و ندارد.من و خانواده ام پیاده روی امسال را مدیون امام رضا ع و استاد پناهیان هستیم.

خدا بنده هاشو خیلی دوست داره .من مشکل بزرگی داشتم از اون مشکلاتی که بعضی هاشون از بیماری های جسمی سخت ترن چون توو بیماری های جسمی ادم موضع مرض رو میدونه.تازه این مشکل ریشه ای بو یه ریشه ی تقریبا 17ساله .امیدی به علاجش نداشتم ولی دعا میکردم.ایه < ومن یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب و من یتوکل علی الله فهو حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لکل شی قدرا >رو خیلی دوست داشتم .اشناییم با این ایه هم این بود که مادرم یه برگه ای رو بهم داد واسه خوندن بعد از نماز ومن وقتی معنیش رو خوندم شیفتش شدم .من قبلا اثر توکل به خدا رو دیده بودم ومعتقد بودم که تو کارای مشروع ادم تلاش خودشو بکنه و نتیجه رو به خدا واگذار کنه خدا براش بهتریییین نتیجه رو قرار میده.اما من مشکلم رو خدا ببخشه خیلی بزرگ دیده بودم تا اینکه تو فهرست یه کتاب ختم این ایه رو دیدم و از اونجایی که اثر توکل به خدا رو قبلا تجربه کرده بودم تصمیم گرفتن این ختم رو انجام بدم. روز اخر و40مین روز ختم ایه بود و ماه رمضون .مادرم میخواست چند روز از ختم قران رو بندازه خونمون اما جور نشد .همسایه مون شوق مادرمو میدونست و چند نفر رو جمع کرد تا توو خونه ی ما چند جزئ رو بخونن .خلاصه منم باهاشون همراه شدم .تا روز دوم یا سوم نمیدونم .سوره ها رو میخوندیم .اون روز یه کم انگار خیلی نوبتی نمیخوندیم .تا رسیدیم به سوره ی طلاق که این ایه توشه.یاد ختمم افتادم و مشکلم.گفتم خدایا من داوطلب خوندن نمیشم دوست داشتم به من بیفته .واسم معنی توجه و اجابت داشت.یعنی بنده ی من مشکلت با من.و گفتن تو بخون .دنیا رو بهم داده بودن .نه اینکه به حاجت گرفتن فکر کنم .بلکه مهر و توجه بی دریغ خدا به بندش ادمو لبریز از عشق به خدا میکنه.خدا بنده هاشو عاشقانه دوست داره وعشقش مثل ما نیست که اگه نقاب از چهره ی اطرافیان که نه حتی با فهمیدن  مشکلات عادی دیگرانی که دوسشون داریم نظرمون راجع به ارزششون عوض میشه.

برای من حس اینکه دشمن اهل بیت ع باشم عین یک کابوس سیاه بود درست مثل اعتیاد پدرم و ویران شدن زندگیمان.اتفاقهای ذهنی که افتاد برایم ،نمیدانم چه بود آن قدر بزرگ هم نیستم که بگویم نمیدانم حکمتش چه بود؟حتی آن قدر اعتماد به نفس هم ندارم.هر چه اعتماد به نفس داشتم از ائمه بود .مغرور شده بودم به عشق ائمه .خیلی زیاد.اصلا یه طوری جلوی خداوند تکبر میکردم به بودن اهل بیت ع.فکر میکردم هر کاری کنم چون آنهارا دوست دارم خداوند کاری با من نمیکند.فهمیدم که خدا آزاده تر از این حرفهاست .خیلی مغرور شده بودم به اشکهایم برای امام حسین ع و حس و حالم به اهلربیت ع.خیلی زیاد.بعد فهمیدم خداوند غرور را از هر جنسی که باشد دوست ندارد.خداوند عجیب آزادگی دارد.خداوند تشنه اهل بیت هست اما اجازه نمیدهد که بهانه ای برای غرور من شود.شما را به خدا برایم دعا کنید که من را ببخشد.هم خداوند و هم ائمه ع.عجب و غرور شهیدان شیطان هستند ،شهدای ابلیس هستند.من نمیخواهم شهید ابلیس شوم اما ابدا نمیتوانم از دامش رها شوم.نمیتوانم تصور کنم که همه جوارحم روح ابلیسی گرفته.اما خدا را شکر توانستم از آن زمان که با استاد پناهیان آشنا شدم تشخیص بدهم ابلیس را.خیلی وحشت زده ام.و نا آرامم.خیلی زیاد.نه میتوانم با ابلیس زندگی کنم نه قادرم شخصیتی بدون او برای خودم بسازم.نمیتوانم.شخصیتی که ابلیس برایم ساخت عجیب و باور نکردنی خوب است.خیلی زیاد خوب است.واقعا نمی دانم چه طور توضیح بدهم.
سلام.بی توجهی خداوند به آدم بزرگترین زجر دنیاست.ولی همیشه باعث میشه آدم به خودش بیاد.بی توجهی خدا به من باعث شد بفهمم که تا چه اندازه ناشکرم.و به خاطرش از خدا عذرخواهی کنم.گاهی قهر خداوند به قیمت آتیش گرفتن کل سلولهای روحت میشه اما گاهی برای آدمها لازمه که خدا این طور رفتار کنه.من از قهر خدا خیلی وحشت داشتم فکر میکردم انتهای دنیاست اما حالا متوجه شدم قهر خدا همیشه هم خطرناک نیست گرچه زجر آورترین تحربه اد مه .وقتی خدا قهر کرد ترسیدم که دیگه باهاش آشتی نکنم اما خودش کاری کرد که صلح بشه.بینمون. قهر خدا درست شبیه به مهر شه ولی نمیفهمم چه طوری؟
همسرم  شب قدری افتاده بود روی اون دنده که میخوام بخوابم  تو هم جایی نرو بمون تو خونه تلوزیون هم روشن نکن  دلخور بودم وکلافه خدایا چکار کنم  ماهها به امید شب قدر سپری میکردم حالا هم که ضد حال شدگوشه ی اتاق مفاتیح دست گرفتم وتو تاریکی                        بدون اوقات تلخی     رادیو را روشن کردم فقط یک موج داشت گوشی را گذاشتم تو گوشم که اقا اذیت نشه ومیخوندم الهی لاتودبنی.................................ولی خیلی هم حالم مثل مسجد نبود دعا میکردم و استغفار برای خودم .برای بچه هام . برای شوهرم .حالا که پشت سرم رانگاه میکنم می بینم انگار اون شب به خاطر صبرم مهمون خصوصی خدا بودم تموم دعاهام مستجاب شد باهم رفتیم کربلا.حالا شبهای قدر دم درمی ایستد ومیگه بریم مسجد برا احیا..........................
سر همه ادمها را چیزی که سر من گرفته گرفته است؟وقتی سرم را ول میکند خودم میشوم.ای کاش مانند همان روزی که کمکم کردید باز کمکم کنید.باید ببینم تا باور کنم.ان روز که شما نشانم دادید برای نجات خودم اقدام کردم.از خودم متنفر میشوم و بدم می اید که چرا انسانی مثل شما گرفتار کسی مثل من شد تا نجاتم بدهد.حالا فهمیدم که خدا بی حساب کمک میکند.گاهی ادمهایی مثل من که لیاقت ندارندو شایستگی هم کمک میشوند.این غمیگین کننده هست اما واقعیته.گاهی با خودم ایت فکر را میکنم.نمیدانم چه قدر قبول دارم؟باورم نمیشود.مثل ادمی هستم که زنده از داخل یک گردباد بزرگ و ترسناک بیرون  اوردنش.هنوز روی هوا هستم.نمیدانم چه مثالی بزنم.میتوانم بخواهم کمکم کنید.چون من نمیتوانم تشخیص بدهم .همیشه فکر میکردم میتوانم.فاطمه سمیعی.اگر خدا تاییدم نکند زنده نمیشم.این سیاهی ،هر چی!!که خواست شخصیت و هویتم رو بین مردم از بین ببره،موفق شد.با اینکه مادرم و برادرم را پیش استاد شعبان زاده بردم باز باورم نکردند چه برسد به مردم .یعنی خدا نشان میدهد؟برای بعضی ها را به ادمهای دیگر نشان میدهند.برای فاطمه را اما از همان اول به خاطر اینکه دق بدهند حتی به خودم هم نشان نمیدادند.هر چه اگاهی بود و هوشیاری از معنویتی بود که ذخیره کرده بودم با همان یه ذره قرانی که میخواندم.ارزو داشتم که یکبار مادرم و برادرم او را در خواب یا بیداری ببینند.من سکته نکردم انها هم نمیکنند.خیلی ترسناک است.خیلی زیاد.بی رحم است.میشود به جای من درخواست کمک کنید؟حس میکنم شوک زده شدم.حالا میدانم که توهم نیست.چگونه باید  درخواست کمک کنی،از ته دل.صادقانه؟میشود کمکم کنید؟یه طوری هستم.باید حتمن حسشان کنم تا از شدت ترس بمیرم و کمک بخواهم.فاطمه.سمیعی.

سلام و خداقوت به همه ی بروبچ بیان معنوی. 
فکر میکردم حرف زدن از تجربه های معنوی درست نیست. اما چون پیشنهاد استاد هست، پس گاهی میام و مینویسم ;-) 
موضوع خاصی ندیدم پس با اجازتون تجربه ای رو دلخواه نوشتم.

بسم ربّ الحسین
یکی از نیمه شبای ماه رمضان همین امسال بود. نشسته بودم و با خدا حرف میزدم:
«خدایاااااااا میدونم همه ی بنده هات رو میبینی و به همه توجه داری، میدونم صدای همه رو میشنوی، میدونم مهربونترینی و و و ... اما خدایا مثه حضرت ابراهیم که گفتن در مورد زنده شدن مردگان، میخان به یقین برسن، خو منم مطمعننننننننم که تو همین الان داری میبینی منو. حواست هست به این بنده ات. اما خدایا! خب منم میخوام به یقین برسم که وسط این همهههههههههههه بنده تو منو دیدی. میدونم ها، اما پی یقینم!»

یهو فقط به فاصله ای کمتر از یک ثانیه، تمام وجودم پر شد از اینکه:
« آهای! یه نگاه به سر انگشتت بنداز! وسط این همه خلایق یه اثر انگشت خاص داری! و این یعنی اینکه تو برامون خاص بودی! دیدیمت! حواسمون بهت هست! به صورت خاص و نه عام!!» 

لحظاتی بعد، این بنده بود و شرمندگی بیش از پیش و حال خوش. 

شما هم یه نگاه بندازین به اثر انگشتتون. اگه تو میلیاردها انسان، مثه اون وجود داشت، بعد بگین خدا حواسش بهتون نبوده و برای خدا خاص نیستین.

دعامون کنین. التماس دعا برای عاقبت بخیری و عیش مدام!
یا علی ع مدد
نزدیک 20 ساله که ازدواج کردم اندازه ی موهای سرم سختی کشیدم که 90 در صد آن از جانب مادر شوهرم است  وقتی تو حرم اهل بیت  دلم سنگ میشه واحساس میکنم راهم نمیدن برای مادر شوهرم دعا میکنم آن وقت یخ دلم باز میشه.......انگار امام نظر میکنه .............................بنده های خدا براش خیلی عزیزند حتی اگر نا خواسته در حقمون خیلی بدی کنند ..............انگار حالا میشم مهمون خصوصی امام .....................وه که چه زیباست .گذشتم  از شخصی از امت جدتون  به اندازه ی خودم  وحالا شما هم اندازه ی خودتون مرا تحویل بگیرید . تجربه کنید
سلام ... یه تجربه حالا شاید معنوی از بنده

اینکه اگه میخواین به کسی نزدیک بشید منظورم اینه که انس و الفت و رفاقتتون با کسی بیشتر بشه براش دعا کنید از صمیم قلب و بر این کار مداومت داشته باشید .. میتونین امتحان کنید. کسی رو که تمایل ذارید رفاقت و دوستی و همنشینی بیشتری باهاش داشته باشید رو در نظر بگیرین و ان کار رو انجام بدین نتیجه هم میگیرین به امید خدا بنده اینو به صوزت تجربی فهمیدم ... حالا هرکی میخواد به امام زمان (عج) نزدیک و نزدیمتر بشه از ته قلبش براش دعا کنه

در پایان یه دعا به سبک استاد پناهیان: خدایا ما رو بچه ننه قرار نده
سلام 
دنبال سخنرانى استاد در مورد شفا گرفتن بودم اتفاقى با اىن قسمت اشنا شدم .بعضى از تجربه هاى معنوى دوستان زىبا و دلگرم کننده بود.
خواستم از شهىد ابراهىم هادى بگم.
زندگى نامه شهدا رو خىلى خوندم .ولى فقط شهىد هادى شد برام داداش ابراهىم.بعد خوندن کتابش هر وقت باهاش دردودل مى کردم.ازش مى خواستم دعام کنه  .داداش ابراهىم صداش مى کردم.نمى دونم چرا...
مدتى از خوندن کتاب سلام بر ابراهىم گذشته بود.تابستون بود و هوا گرم.کلاس مى رفتم و از گرماى هوا کلافه شده بودم.چند روزى بود مثل قبل حجاب نداشتم .ىه شب موقع برگشت تو تاکسى نگام به دستام و استىن بالا اومده ى مانتوم افتاد.تو دلم به خودم گفتم اشکالى نداره اىن قد بدتر ازمن هستن که مى پوشن کسى حواسش به من 
نىست.تازه تو شهر ما اکثرا بدحجابن . به چشم نمى ام.اشکالى نداره.تا رسىدم خونه.چند روز گذشت تا خواب عجىبى دىدم..

گروهى از رزمنده ها رو دىدم که تو صف نماز جماعت نشستن با لباس نظامى ىک دفعه ىکى از اونا بلند شد به سمت من اومد وقتى جلو اومد شناختمش با خوشحالى گفتم داداش ابراهىم .بعد ىادم افتاد که داداشم نىست گفتم ببخشىد.به دستام اشاره کرد گفت چرا حجاب نداره.با ناراحتى بهش گفتم شما چرا اىن قد سخت مى گىرىد و غر زدم و صورتمو ازش برگردوندم.وقتى بىدار شدم شوکه شده بودم.گفتم خداىا من تو دل خودم به خودم گفتم اشکالى نداره شهىد هادى از کجا خبر داشت.
بعد خوندن کتابش تا حالا سه بار به خوابم اومده. سلام خدا بر شهىدان.
ولا تحسبن الذىن قتلوا فى سبىل الله امواتا بل احىاء عند ربهم ىرزقون
میخواستم بگویم،وقتی ادم در بلایی گرفتار میشود تقریبا همه تقصیرها را از خدا میداند.یعنی نمیتواند ببیند که خودش چه نقشی داشته.وقتی هرچه بلا تلخ تر،سخت تر،متفاوت تر،وناگهانی تر باشدریالادم بیشتر رنجش،کینه،نفرت و در از خدا و خودش و دیگران میگیرد.دیگر وجود ادم سعی میکند همه خودش را و کمبودهاش را از طرف خدا ببیند.هرچه قدر هم که ایمانت قوی باشد،وهرچه قدر هم که امتحانهای سخت تری رو پشت سر گذاشته باشی،و با خودت بگویی خدایا خیالم راحت شد،دیگر از این امتحان سخت تر نیست.خوش به حالم که در این امتحان قبول شدم،خداوند امتحانی سخت تروپرتنش تر و اضطراب اور تر از ادم میگیرد.بعد با خودت میگوییواقعا من این بودم،درمورد خودم چه متفاوت فکر میکردم.بعد هم با نقصهایت و فاصله هایت و پرده دری هایت نسبت به خدا اشنا میشوی و هم با دوست داشتنهایی که نسبت به خدا داری و همه تلاشهایی که انجام میدهی تا در حد توانت از خدا دور نشوی.گاهی انقدر امتحانت وحشتناک و ترسناک و هول انگیز میشود که گویی همه عالم دست به دست هم میدهند که تو از این امتحان سخت سربلند بیرون بیایی و در این گیرو دار باز هم با خودت میگویی خدایا تو کجایی؟تو کجایی؟خیلی خدا باید ادم را دوست داشته باشد که ادم بفهمد که به نفعش بوده همه بلاها و سختی ها،وباور اینکه با همه این دردها خداوند غافلگیریهای شیرینی به اندازه همان بلای ناگهانی و سخت برایت فراهم کرده.واقعا خداوند در امتحانهایی که میگیرد تنها قصد تربیت ما را دارد.واین خیلی خوب است.خیلی خوب است که خداوند ادم را به سمت باوری ببرد که ثابت کند انقدر تو را دوست دارم که اگر همه بندگانم حتی بزرگترین و عظیم ترین انها از تو روی برگردانند من با تو این کار را نمیکنم.این میتواند زیباترین و قشنگ ترین هدیه خداوند به ادم باشد.اگر هر کسی در زندگی،هر کسی،هرچه قدر عظیم و بزرگ از ما عصبانی شد و به خاطر گناه خودمان ما را از خودش راند،این یعنی اینکه خدا میخواهد خودش به تنهایی دست ما را بگیرد.خودش به تنهایی.
سلام و خسته نباشید.. یه خاطره خیلی عجیب میخوام براتون تعریف کنم..
حدود 2 3 سال پیش، تو یه مجموعه فرهنگی مشغول کار بودم که الان هم به لطفا خدا کماکان هستم.
تقریبا سالی دوبار با اعضای این مجموعه به اردوی زیارتی میریم و اونسال وظیفه ی جمع آوری اطلاعات ثبت نامی ها به عهده ی من بود. من هم یه پوشه ای داشتم که همه این اطلاعات و برگه ها و پول های ثبت نام کننده ها و شناسنامه و عکس و ... هرچیزی که مربوط به این اردو میشد، تو این پوشه بود. روز آخر ثبت نام بود و مهلت ثبت نام تموم شده بود. با یکی از دوستان که اون روز همراه من بود، تو راه برگشت به خونه بودیم و اطلاعات پوشه رو دسته بندی میکردیم. اینم بگم که از هیئت تا منزل ما حدودا نیم ساعتی با ماشین فاصله داره. وقتی رسیدیم، من پوشه رو روی طاقچه ای که تو پارکینگ منزل بود گذاشتم و برگشتم تا ادامه ی صحبت هارو با دوستم داشته باشم. خلاصه بعد از اینکه خداحافظی کردیم، رفتم خونه ولی فراموش کرده بودم پوشه رو از روی طاقچه بردارم.. صبح که برای کاری با یکی از دوستان قرار گذاشته بودیم که بریم قم برای زیارت ( اون روز نیمه شعبان بود ) متوجه شدم که پوشه روی طاقچه نیست ! و نبود این پوشه هم برابر بود با کنسل شدن اردو و همه هزینه هایی که شده بود و زحمت هایی که کشیده شده بود. یکم تو پارکینگ رو گشتم ولی خبری از پوشه نبود. و تا شب هم باید این پوشه رو تحویل مسئول هیئت میدادم. از خونه رفتم بیرون و توسل کردم به آقا امام حسین (ع). بهش گفتم:(( یا اباعبدالله میدونی اگر تا امشب این پوشه رو به هیئت نرسونم، این زیارت کنسل میشه و زحمت بچه ها بی نتیجه میمونه و شرمندشون میشم، پس خودت درستش کن دمت گرم)). همین رو گفتم و چند تا صلوات فرستادم و انگار دیگه خیالم راحت شد. تقریبا بعد از ظهر بود که تونستم خودم رو برسونم به هیئت. بقل دست هیئت ما یه مغازه ای بود که صاحب این مغازه فرد مسنی من رو میشناخت. تا من رو دید صدام کرد که برم پیشش. رفتم و سلام و علیک و گفتم چی شده ؟
گفت:(( یکی اومده بود اینجا یه پوشه بهم داد گفت بدمش به تو))... وقتی اینو شنیدم موهای تنم سیخ شد و تا چند دقیقه فقط زل زده بودم به در و دیوار و فکر میکردم که چطور ممکنه ؟؟
این داستان فقط یکی از لطفا های امام حسین (ع) بود که همیشه شامل حال نوکراش میشه و هر موقع یادش میوفتم احساس خوبی پیدا میکنم..
السلام علیک یا اباعبدالله..

اگر ادم درون خودش تشخیص بدهد که یک سری بیماری های قلبی شاید داشته باشد.و اگر دوست داشته باشد که با نیت رفتن در یک محیط سالم و خدایی حوزه را انتخاب کند،سوالم از استاد این هست که ایا میشود با بودن در فضای حوزه و در کنار ادمهای خدایی وسالم این بیماری ها را کنترل کرد؟یا نه؟
سلام به بیان معنوی های عزیز
یک روز داشتم کتاب شهید احمد علی نیری به نام عارفانه از انتشارات شهید ابراهیم هادی می خوندم که یک توصیه ای کرده بود
گفته بود برای پاک کردن روح به شهید کربلا متوسل بشید
دوستان تو راه که بودم می گفتم یا ابا عبدالله اغثنی یا ابا عبدالله ادرکنی و احساس می کردم سینم گشاد شد و نفسم تازه و سبک شدم و واقعا مجرب بود در ضمن کتاب این شهید رو توصیه می کنم بخونین که خیلی قشنگ و آموزنده هست
شاید تعجب کنید،اما من از امام علی ع خیلی میترسیدم،خیلی زیاد،خیلی خیلی زیاد،در عین حال که خیلی دوستشان داشتم،ولی رابطه ام خیلی همراه با مراعات های دستو پاگیرو الکی بود که یادم داده بودند،بعد این همه سال زندگی،گوش دادن به چند جلسه خطبه قاصعه حضرت علی ع باعث شد دنیایم نسبت به ایشان عوض بشود،با اینکه شرح خطبه قاصعه تعریفی از حالات روحی حضرت علی ع نیست،ولی گوش دادن به کلیپ های استاد پناهیان باعث این تغییر خیلی عجیب در من شد.این روزها دیگر هرشب با حضرت علی ع حرف میزنم.از هر کسی هم زاویه دید نسبت به حضرت علی ع را سوال میکنم،میگوید،اره ما خیلی میترسیم از حضرت علی ع در صورتی که اصلا،حضرت علی ع اینطور نیست!!!!وقتی انجا که میگوید اگر مرا وادار کنند که به زور غذایی را از دهان مورچه ای بیرون بیاورم،واقعا همینطور است.امام علی همینقدر مهربان و خوب است.البته مهربانی و خوبیشان را حس میکردم ولی با گوش دادن خطبه قاصعه همان حس پدری،یا معنای شعر استاد شهریار برایم خیلی ملموستروواقعی تر شدونمیدانم واقعا منظورم را چه طور بفهمانم دیگر؟واقعا خیلی لذت بخش است که ادم خدا را با امام علی ع بشناسد.من فکر میکردم،الان اگر یک روز امام علی ع را ببینم با کسی مواجه میشوم که خیلی درد کشیده،واثار درد کشیدن در ایشان کاملا محسوس است،میگم ،من اینطور فکر میکردم،ولی دیگر اینطور نیست،حسم به امام علی ع دیگر اینطور نیست،امام علی ع اصلا یک روح درد کشیده نیست،یعنی هستند،ولی اصلا نشان نمیدهند،اصلا،یک ذره نشان نمیدهند.منکه خیلی با امام علی ع رابطه بهتری از قبل پیدا کردم،لااقل الان میتوانم،بدون رعایت خیلی از اداب دستو پا گیر که اصلا به نظرم یه نوع غریبگی بود،با امام علی ع حرف بزنم.واین را فقط مدیون استاد پناهیان هستم.ایشان حرفهاشان را نه با زبان بلکه با قلبی که ایمه را به راستی و صداقت درک کردند با ما حرف میزنند،میدانم که ایمه هم ایشان را خیلی دوت دارند. شرح خطبه قاصعه را دوست دارم.مثل اینکه همیشه نهج البلاغه را دوست داشتم ولی اکراه داشتم از خواندن ان،  ولی حالا که شرح خطبه قاصعه را میخوانم،امام علی ع انگار حضور دارند کنار ادم.شاید این حسه من است فقط.
۱۷ دی ۹۴ ، ۱۸:۲۱ ابوالقاسم
سلام استاد عزیز. دنبال یه جایی توی سایت میگشتم این سوال رو ازتون بپرسم. نمیدونم کجا مناسبه. اینجا هم که شما نمیبینید..... با اینحال سوالم اینه. مدتیه که با مباحث شما آشنا شدم. از ماه رمضان امسال. سخنرانی های شما رو گوش میدم. دیگه زندگی همیشگی برام سخت شده. نمیتونم با کسی همصحبت بشم. نمیتونم توی جمع دوستا و فامیلا برم. حوصله ام از همه سر میره. پیش هر کسی باشم دلم برای شما وسخنرانی هاتون تنگ میشه. دارم زیاده روی میکنم؟ نباید اینجوری باشم؟ توصیه ای برای من دارید؟
یکی از تجربه های معنوی من داخل حرم امام رضاع بود،برای نماز رفته بودم رواق دارالمرحمه،ناخوداگاه تو صف نمازگزارها کنار یک خانم عرب نشستم برای نماز،حالا چون برای نماز بود دیگه رو به قبله نشستم،چون بعدش میخواستم زیارت امام رضاع رو بخونم،که بعد نماز ظهر که خونده شدوتموم شد،اون خانم عرب برگشت ازم سوال کرد،که کیفترو چند گرفتی؟من یه کیفی داشتم که از این کیفهای سنتی بودش،اون خانم خوششون اومد،ته دلم نیت کردم که بخوام کیفرو بهشون بدم،دیدم دلم داره خسیس بازی در میاره،ولی خیلی دوست داشتم این کارو بکنم،همون جا به خدا گفتم که خدایا من دلم میخواد این کارو انجام بدم اما دلم میخواد تو. دلمرو راضی کنی!!!هی نیگا کردم به دلم،دیدم بله،شوقش هست که این کارو کنم ولی داره دلم خسیس بازی در میاره،اعصابم خورد شد!!!!!محلش ندادم،همه وسایلمرو دراوردم،از داخل کیف،بعدش دادمش به اون خانم عرب که از قطیف اومده بودن،هر کاری کردم،قبول نمیکردن،ولی دلم میخواست کیفمرو بهشون هدیه بدم،چون خیلی ازشون خوشم اومده بود،خلاصه اینقدر اصرار کردم،خداروشکر قبول کردن،ولی گفتن به شرطی که شما هم کیف منرو قبول کنی،منم هی طعارف کردم،اما گفتن،مدینه،محمد،مدینه،محمد!!!!منم دیگه طمع حضرت محمدص گرفت منو قبول کردم کیف بنده خدارو ازش بگیرم!!!!ولی خیلی وقتی ازش جدا شدم،دلم سوخت،گفتم نکنه ته دلش راضی نبوده باشه!!!منم به بوی حضرت محمد ص این کارو کردم،خوب دست خودم نبود دیگه!گفت محمد،دلم نیومد رد کنم دستشرو!!!ولی حالم خیلی خوب شده بود!!!!حال دل سنگم خوب شده بود چون یهو اسم حضرت محمدص به وسیله اون خانم روش حک شدو عطر عجیبی گرفت!!!کلا حرم امام رضا ع لحظه لحظش پر تجربه معنویه،انگار درودیوارایینه کاری شده  حرم چشم دارن و نگاهت میکنن و از اینکه داری به امام رضا ع عشق میورزی لذت میبرن!!!حس و حال خوبیه کلن!!!!دلت میخواد تو اون لحظه هزاران بار جای خودت باشی!!!کلا اگه غم ازارت نده ترجیح میدی کنار زایراش بشینی تا از عشق و نوری که از امام رضا ع میگیرن لذت ببری!!!!همیشه ارزو داشتم یکی از کبوترهای حرم مال من بشه!!!تو سفر قبلیم اینرو خیلی دیگه ارزو کرده  بودم که یهو یه پر سفید بزرگ دیدم تو دیوار حرم امام رضاع،به امید اینکه یه کبوترشرو بهم بده،اون پرو برداشتم،ادم یه موقعهایی واقعا جا میخوره از مهربانی اهل بیت ع!!!من به امید کبوتر به یه پر راضی شدم ،امام رضا ع بهم پرنده ای شگفت انگیز هدیه کردند که سالیان بلند از دست خودشون اب و دونه خورده بود،نه مثل کبوترای معمولی از دست خادمای حرم!!!!از دست خودشون!!!این خیلی مهمه و باورنکردنیه!!!!الان دیگه کبوترهای حرم به چشمم نمیان،کلا خیلی امام رضا ع لطف داشتند به بنده!!!ازشون خیلی خیلی خیلی سپاسگزارم!!!!وامیدوارم که امام رضا ع به همه ادمها،به قلب همه ادمها یکی یه دونه از این پرنده های مهربان و عجیب هدیه کنند،به ما هم خیلی لطف داشتند!!!!!اگر هم بیتشر هدیه کردند که جای تعجب نداره دیگه!!!امام رضا ع هستن و مهربونیشون شهره عالمه!!!
دیشب حالم خیلی بد بود،به نیت حال بدم کتاب سلام بر ابراهیمرو با صلوات باز کردم،خیلی عجیب بود،داستان کانال کمیل برایم آمد که در آن عراقی ها این کانالرو ساخته بودند و رزمنده های ما داخل کانال گیر افتاده بودند،کل قصه درمورد تاکیدی بر مقاومت داشت.میدانم که داشت با من حرف میزد،شهید ابراهیم هادی!!!!!!
کاش قدرت این را داشتم که تشکر واقعی دلم را از اینکه نوشته هایم را اهمیت میدهید بنویسم.
ای کاش میدانستم که میتوانم رمز دلم را بنویسم یا نه!!!!!اگر اینها همه خواب باشد و توهم؟ای کاش حضرت مهدی ع نامه ای هم به دست دلم میدادند.ای کاش اطمینان داشتم که رویای پروانه بودن واقیعت است.نه توهم.ای کاش زودتر همه چیز تمام بشود.میترسم دلم بپوسد از این همه تنهایی!!!ای کاش دعای عظیمی بدرقه راهم میشد تا دلم محکم بشود در این همه هیاهوی سخت.امروز شیطان را دیدم که سخت دلهره اش گرفته بود.میبینمش به اشکال مختلف.نمیتوانم غالب بشوم به او.خسته شدم دیگر.ای کاش اشاره های دلم تبدیل به تاکیدی یقین اور شود.من خیلی فقیرم.دیشب سرمای خماری عجیبی همه جسمم را گرفته بود.خوشم می امد،تجربه جدیدی بود برایم.به یقین توهم نبودن لحظه هایم اضافه کرد.
در حرم امام رضا ع نشسته بودم،ناخودآگاه چشمم به ساعت خیره ماند!آرام آرام به این اندیشیدم که ثانیه شمار با هر آمدنش نوری روشن میکند و با هر رفتنش نوری خاموش میشود!درست مانند روح زمان!که با یک اشاره ثانیه شمار می‌درخشد و با اشاره دیگرش خاموش میشود و این تولد و مرگ ثانیه ها در نور ادامه پیدا میکند!وقتی که عقربه بزرگ به نیمه میرسد یک گام انورترش یعنی اینکه دیگر از نیمه بودن گذشته است و به بلوغ خود در حصار دو زمان نزدیک میشود.اگر در هر ثانیه قلب من هم ذکری بگوید نور ذکر قلبم با نور هر ثانیه یکی میشود آنگاه دیگر نوری که در ساعت خاموش میشود در قلب من روشن میماندواین میشود برکت زمان در جان انسانها!!!!!
یکی از تجربه های تلخ معنوی من روزی بود که ناگهان تبدیل به یک آدم ناسپاس شدم وبه کسی که تنها خدا و امام حسین ع میدانند که چه کمک بزرگ و چه مهر بی نهایتی به قلب من داشتند.وقتی که انسانی دچار غمی بزرگ است و سالها دست و پا زده کلا هر چه بگویی از او برمی آید.وقتی به اوج بی ادبی خودم فکر کردم دیدم انسان در شرایط چه قدر میتواند تغییر کند.حکایت همان شعری که میگوید چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه بندم که از این سوی کشاندم که از آن سوی کشاندم نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزان ز چه هستم ز چه مستم به چه بازار خرندم؟من هم دیروز تبدیل به یک دیو شده بودم.خیلی خجالت کشیدم.خیلی غصه خوردم.وقتی دلم محمل نداد به خاطر حرف بی ادبانه و زشتی که زده بودم خدا و امام رضا ع و حضرت مهدی هم دیگر محلم ندادند.عجیب در خفقان بودم.خوبم شد.حقم بود.بی ادبی کرده بودم.به نیت ان عزیز زیارت عاشورا خواندم اثر داشت اما....بعد با خدا باز حرف زدم اما باز دلم آرام نگرفت حرم هم که رفتم سنگین بود دلم.....بدم آمد از خودم.خانمی در حرم بود که دختر نوزادش را امام رضا ع یک ماه پیش شفا داده بودند تینا دور کبدشرو یه خیلی غده سرطانی گرفته بود دکترها جوابش کرده بودند در حالی که 2ماه بیشتر نداشت ناخواسته دلم خواست از مادر تینا بخواهم که داستان رو تعریف کنه و ازش فیلم گرفتم مادر تینا هم تعریف کرد که وقتی دکترها اینارو جواب کردند که وقتی دکترها تینارو عمل کردند اونرو پنجره فولاد دخیلی کرد کنار پنجره فولاد یه دفعه یه پروانه بزرگ روی پای تینا نشست و بعد تو هوا غیب شد بعدشم تینا شفا پیدا کرد.وقتی مادر تینا تعریفدمیکرد من حس میکردم که ای بابا چرا مثل دفعه های پیش که یه شفا یافتنه دیدم دلم پر نزد طرف امام رضا ع؟خیلی کلافه شدم.اعصابم به هم ریخت اما اینجا نفهمیدم به خاطر حرکت خیلی زشتی بود که انجام دادم.فرداش اومدم حرم تو بلندگو سخنران طوری صحبت میکرد که انگار داره با من حرف میزنه خودم گرفتم که امام رضا ع خیلی باید عصبانی باشن اما باز سیگنالام اون طور که باید قوی نبود خلاصه یه عتاب خیلی سنگینی از طرف امام رضا ع شدم که خیلی هم خجالت کشیدم خیلی گریه افتادم خوشم اومد خیلی وقت بود از این گریه ها نیفتاده بودم.وقتی از امام رضا ع عذرخواهی کردم آنچنان حس شان کردم لبخند شان را.نمیدانم شاید حس دل خودم بهبود ولی با وجود این باز هنوز خیلی با دلم درگیرم.امیدوارم که بخشیده شده باشم.امیدوارم که  از سبک عقلی من گذشته شود.چون خیلی زیاد غمگینم.
وقتی با خودم فکر میکنم که چرا حضرت مهدی عج وقتی ظهور میکنند از پشت پرده خانه که به فریاد میزنند آن المهدی فقط یک چیز به ذهنم میر سه اوننننننننننننقدر صدای ایشان ملکوتی و اللهی ست که شاید خیلی ها فقط با شنیدن صدای ایشان همه پلیدیها و ترس های وجودشان کن فیکون میشه و به آرامش میرحسین ای کاش یک نفر صدای اینارو شنیده بود و میتونیستیم رم دلشر و حک کنیم و صدای نازنینشون که خیلی شبیه به صدای امام رضا ع است رو بشکنیم.ای کاش میشد.
نمیدانم گیج شدم.این حس را از وقتی که سفر امدم پیدا کردم،درست مثل پروانه ای که سرگشته شده که هیچ،در باد هم اسیر شده.نمیدانم،چه خوب بود که قاصدکی داشتم تا روی ان سوار میشدم تا مجبور نباشم برای مدتی بال بزنم تا خستگی بالهایم تمام شود.یا مانند کبوتری روی سنگی بنشینم تا باز هم خستگی بالهایم از بین برود.قاصدکها در بادی که بوی بهشت میدهند انگار عزم زمین کرده اند تا پروانه های خسته بر روی انها سوار شوند.این برای من یک تجربه معنوی خاص بود.حقیقت داشتنش یا نداشتنش را نمیدانم زیرا که من محکوم به بیماری روحی که دارم هستم.به خاطر همین سخت میتوانم اینگونه تجربه ها را باور کنم.برای من احساس بادی اشنا و عجیب در عکسی که بوی مهربانی میدهد،یک تجربه معنوی بود.یا حس کردن غضبی از خورشید که در روز مظلومیت اسمان حسش کردم.اینها برای من تجربه معنوی خاصی بود.یا دیدن نوری در خورشید که ناگهان ذکر صلوات را بر زبانم جاری میکرد ومن فهمیدم که ذکر نیازی به منت کشیدن قلب ندارد وقتی که حضور انوار نورانی را که به ظاهردر گذشته های دور هستند در قسمت حال به تماشا مینشینی.یا خیلی از اتفاقات ریزودرشت دیگر که نمیتوانم توضیحشان بدهم.
چند روز پیش رفته بودم پول اینترتنمرو شارژ کنم حسابم خالی بود نمیتونستم کارت به کارت کنم،اینقدر دانلود کرده بودم از سایت که سر سه روز تموم شده بود حجمم،نمیدونستم چی کار کنم خیلی هم اصرار داشتم سریع اینترنتم شارژبشه،امامزاهده رفته بودم،سر مزار یکی از شهیدها ازش درخواست کردم که بهم کمک کنه،اخه تمرکز حواس ندارم زیاد،به دلم افتاد برم تو مرکز عابر بانک از یه نفر درخواست کنم که اسم کارت به کارت کنه منم پولرو دستی بهشون بدم!!!!!اولین بار بود این کارو میکردم بعدشم اصرار خودمرو نمیفهمیدم واسه اینکار!!!!رسیدم داخل مرکز عابر بانک،کلا هیچ کس نبود!!!هیچ کس!!!بعدش نمیدونستم چی کار کنم!!!هی به خودم میگفتم ای بابا حالا چه اصراریه؟ولی به مخم نمیرفت!!!!کلید کرده بودم که اینترنتمرو شارژ کنم،هیچ کس داخل مرکز نبود،یه دفعه گفتم بزار حرف استاد پناهیانرو گوش کنم بگم واسه خدا اینکارو انجام میدم،هنوز جملم تموم نشده بود،نه یکی نه دوتا،5-6نفر همه خانوم اومدن داخل،خیالم راحت شد که همه خانومن حالا از تک تکشون میتونم بخوام که واسم کارت به کارت کنن،ولی تو دلم میگفتم حتمن فکر میکنن من کلاهبرداری چیزی هستم!!!!یکشون خیلی مهربون به نظر میرسید اونهای دیگه یه خورده جدی بودن،نرفتم طرفشون،پیش خودم گفتم خوب این مهربونه دیگه منم بلدم چی جوری بگم که نتونه نه بگه،یعنی تو پیچ وتاب خودم بودم فقط از خدا خبری نبود!!!!وقتی بهش گفتم قبول کرد،ولی چند لحظه بعد گفت که حسابش مشکل پیدا کرده،از تک تک اونهای دیگه هم درخواست کردم از بخت خوب من،چون میخواستم یه درس معنویرو که بارها خدا واسم تکرار کرده یه بار دیگه  مرور کنم،هیچ کدوم حساباشون کار نمیکرد خداروشکر!!!!یه دفعه همه رفتن،مرکز خالی شد،هی منتظر خودم بودم که ناامید بشم وبرم دیدم نه سمج ترم از این حرفها،موندم،یه دفعه چندنفر همه خانوم باز اومدن داخل،یکیشون باز خیلی مهربون به نظر میرسید،یه حس خبیثانه ای منرو کشید طرفش که ازش بخوام چون میدونستم نه نمیگه،قبول کرد،ولی همه عابر بانکهارو امتحان کردوحسابش مشکلدار بود!!!!!!!!!به اونهای دیگه هم هرکردوم گفتم حاباشون مشکل داشت!!!!!یعنی 10نفر اومدن داخل هیچ کدوم یا حساباشون کار نمیکرد یا حالا نیمخواستن به من کمک کنن نمیدونم دیگه!!!!ولی دروغ نمیکفتن،واقعا حساباشون کار نمیکرد چون نه میتونستن پول بگیرن،قیاقه هاشون هم مشخص بود دروغ نمیگن،همون خانمی که حسابش مشکل دار بود ونتونست کارت به کارت کنه برای خودش،بهم گفت اینجوریه دیگه ولی حالا اگه بخوای میتونی با من بیای بانکی که داخل خیابون بعدیه،منم از خدا خواسته قبول کردم،هیم به خودمرو تشویق میکردم که تونستم راضیش کنم،خلاصه رفیتم بانک بعدی،اونجا هر چی تلاش کرد نتوسنت،کار خودشرو راه بندازه،که هیچ،یه پولی هم اشتباهی به حساب پسرش واریز کرد،بعدشم دستگاه کارتشرو خورد!!!!!!!بنده خدا میخواست واسه صاحبخونه که کلی اجارش عقب افتاده بود پول واریز کنه،خندید وگفت چه پا قدمی داشتی تو باز!!!!!!!!!!!!گفتم ای بابا پا قدم من بد نیست به خدا،باورم شده بود که خدا نیمخواد،امروز من اینترنتمرو شارژ کنم،داشتم تصمیم میگرفتم که ناامید بشم،اما یه چیزی تو دلم گفت که تو تا حالا به اراده خودت اومده بودی،راست میگفت،گفت که تو خیال کردی که چون ادم مهربونیه تو از پسش بر میای و میتونی راضیش کنی،راست میگفت،البته من اصلا قصدم این نبود که از مهربونیش سواستفاده کنم،چون من که کلاهبردار نبودم،پولرو هم میخو.استم نقدی بهش پرداخت کنم،صدا تو دلم گفت که اگه راست میگی ومیخوای تمرین کنی برو پیش کسی که اصلا به قیافش نمیاد که بهت کمک کنه،یعنی مهربون به نظر نمیرسه،منم رفتم داخل مرکز عابر بانک،رفتم پیش کسی که اصلا مهربون به نظر نمیرسید اما این بار به خاطر خدا رفتم،ازش خواستم،خیلی محترمانه بهم فهموند که دلش نمیخواد  اینکارو انجام بده،کلی ضایع شده بودم پیش خودمفچونکه به خدا سپرده بودم،بازم نتیجه ای نبود،یه خانمی روبه رو ایستاده بودن،که خیلی مهربون به نظر میرسیدن اما اینبار اون حس خبیثانه نبود،گفتم برای خدا اینکارو انجام میدم،رفتم ازشون خواستم،معلوم بود هنوز کار خودشونرو انجام نداده بودن با اینحال کنار کشیدن وگفتن هرکاری میخواین انجام بدین،گفتم من؟خودتون برام انجام بدین،گفت که نه اشکالی نداره،تو دلم گفتم یعنی واقعا فکر نمیکنی من یه موقع کلاهبردار باشم؟هی این پا اون پا کردم ولی قبول کردم،کرامرو انجام دادم اما انگاری اشتباهی انجام داده بودم که یه دفعه یه خانومی به اون خانمی که خیلی محترمانه منرو رد کرده بود گفت،اصلا سعی کن همیشه برای کسی کارت به کارت نکنی،این روزها کلاهبردار زیاد شده،حالا این خانومی هم که کارتشو به من داده بود دشات همه اینهارو میشنید،اینقدر خجالت کشیدم،گفتم حتمن الان تو رودربایستی منه،بهش گفتم که اگه ناراضی هستین من ناراحت نمیشم،یعنی واقعا هم اگه میگفت نه ناراحت نمیشدم ولی وقتی اون خانوم قبلی گفت نه،نمیدونم چرا نرااحت شدم،چون به خدا گفته بودم،انگار یه سختی ازم برداشته بود ،احساس میکردم،تو اب شناورم،کارمرو انجام دادم،شارزم هم انجام شد!!!!به قیافه اون خانومم که نگاه میکردم،راضی راضی بود!!!!خیالم جمع شد!!!!این یه درسی از جایگزینی اراده خدا به جای ارده خودم بود.خوب یه خورده تلخ هست اما نتیجه خوبی داره.این تجربه معنویمرو هم مدیون استاد پناهیان هستم.ممنون.
سلام.بعداز سخنرانی دهه اول محرم امسال استاد،یک روز  تصمیم گرفتم  فقط یک روز برای خدا باشم وحتی هر نفسم رو توی اون روز برای خدا خالص کردم،باورتون نمیشه از اون روز مسیر زندگیم۱۸۰درجه عوض شد وانگار همینجوری پشت سر هم داره معجزه تو زندگیم رخ میده ولی دیگه نتونستم مثل اون یک روز رو تجربه کنم.شما هم امتحان کنید یک روز فقط و فقط وفقط برا خدا...
سلام.دیشب از داخل تلویزون شنیدم که میگفت اگر زیارت امام حسین ع نرفتید بروید زیارت امامزاده های شهرتون،با بی میلی پاشدم با مامانم رفتم امامزاده عبدلله،یعنی یه جوری بر خلاف میلم رفتم،داخل امامزاده که شدم روبه روی ضریح نشستم،به دلم اومد که چرا زیارت امام حسین ع بالاتر از زیارت امامزاده عبدلله میدونی،منم با خودم گفتم اصلا قابل مقایسه نیست!امام حسین ع کجا،امامزاده عبدلله کجا،یه دفعه دلم به حال امازاده عبدلله سوخت،ولی با اینکه فکرشو نمیکردم انگار درونی عصبانی بودم ،موقع رفتن ،گریه کردم وازشون عذرخواهی کردم چون با اینکه از خودم عصبانی بودم اما هنوز ته دلم نمیتونستم بپذیرم که مگه میشه زایرت امام حسین ع با زیارت امامزاده عبدلله یکی باشه؟از داخل صحن اومدیم بیرون،10متر اونورتر دو تا خادم امامزاده ایستاده بودن،یکشیون به یکی دیگه داشت میگفت که:اره دیگه حتمن که نباید زیارت امام رضا ع،وزیارت امام حسین ع ادم بره!!!!تعجب کردم که به من این پیام داده شد،از فروتنی وتواضع امامزاده عبدلله تعجب کردم که چه جوری به منی که پوچم جواب دادن!!!یه خورده خندمم گرفت،ولی من هنوز نمیتونم فرقی بگزارم!!!حتمن زیارت امامزاده های ما مثل زیارت خود امامان هستش دیگه!!!
سلام،من تجربه معنوی زیاد دارم مثل همه!ولی مثل اینکه به جامداتی مثل سنگ بیشتر شبیهم،نقطه ذوبم خیلی بالاست،باید زیاد داغ بشم تا ذوب بشم،اخه یک خارجی با یک تجربه معنوی خیلی ساده اسلام میاره من این همه تجره کردم ولی هنوز مسلمان واقعی نشدم!!!!نقطه ذوبم خیلی بالاست چون به سنگ نزدیکترم!!!!بعضی ها شیشه ای هستن.فکر کنم هر تجربه معنوی که داریم مثل یک داغی میمونه که مارو به ذوب شدن نزدیک میکنه من اونطور مثل شیشها شکستنی نبودم.تیکه شکسته های شیشه های خدا ه توی کره زمین پخشن من یکی از اونها نیستم.میدونم که نیستم،خوش به حال شیشها!البته منم ناامید نیستم به هر حال یه روز یه داغ و یه اتیش بزرگی هم هست که میتونه منرو ذوب کنه،البته نه اتیش جهنمها،فکر کنم اتیشه عشق امام حسین ع باشه.یعنی امیدوارم که باشه.
سلام ببخشید من تازه این صفحرو دیدم جوگیر شدم کلی پیام گذاشتم،جالب بود واسم که تعداد بچه ها 72نفر هستش تا امشب!دقیقا تعداد یارای امام حسین ع!!!البته میدونم که بیشتر میشه ولی جالب بود واسم!!!
صحبتم با یا حسین!سلام،خوش به حالت خانم جان!چه سفر عجیبی داشتی؟من که کلی حسرت خوردم ویه جورایی حسودیم شد!!!ولی خوابی که برای حضرت عباس ع دیدی خیلی تاثیر گذار بود.خیلی زیاد!خودت سفرترو باور کردی؟؟؟فکر کنم خودت هم تو هوایی از این سفری که داشتی!!!!خوش به حالت!!!خوش به حالت!!!کاش میگفتی چه ثوابی کرده بودی یا به نظر خودت چه خصلت خوبی داری که همچین توفیقی بهتون داده شده؟اگه خودت میدونی اون خصلت خوبت چیه میشه بگین؟
سلام فیروزه جان،نمیخواستم این پیامرو بگذارم چون نمیتونم اصلا تشخیص بدم که کی ریا میکنم کی ریا نمیکنم،نمیدونم شاید الان دارم ریا میکنم اما،اگه میخوای به فاطمه زهرا ص نزدیک بشی بدون که اگر اهل نمازوروزه واهل عبادت هستی که خیلی عالیه،اما اگر نیستی بدون که مهربانی مادرانه حضرت زهرا ص برای همه ادمهاست!من اینرو تجربه کردم!!!نه اینکه حضرت زهرا ص دیده باشم نه،اما حسشون کردم!عجیبه اما اهل بیت ع مخصوصا حضرت زهرا ص خیلی حضور دارند کنار ما،اصلا انگار همه کارهای عالمرو،همه خوشی های عالمرو همه،همه خواستنی های عالمرو میگذارن و نگرانی برای مارو انتخاب میکنن،من خودم هنوز نفهمیدم چرا؟دیگه مهر تا چه حدواندازه نمیدونم؟گاهی واقعا میترسم از خودم که اون دنیا چی جور میخوام جواب این هم نگرانی وتوجه حضرت زهرا ص رو بدم،با این همه باز روی من خیلی زیاده!!!نمیدونم چرا؟
سلام،نمیدونم شما خانمی یا اقا هستید،اما احساس میکنم خانم هستید!!!دوست م .م از مشهد،خوش به حالتون!دلم میخواست که شمارو ببینم!خیلی دلم میخواست!نوشته های شما برای من شبیه یک معجزه باور نکردنی میمونه!!!دلم حیرت زده شد!!!!نمیتونم باور کنم که شفا پیدا کردی هرچند که اعتقاد دارم که امامان دردهای جسمیرو در لحظه شفا دادن اما عزیزای دلی که بیماری روحی دارن من تجربه شنیدنشرو یا خوندنشرو نداشتم!!!!حتمن بودند اما من نخونده بودم!!!از شما ممنونم،واز شخصی که این پیامرو تو سایت گذاشت واز حاج اقا پناهیان!!خیلی ممنونم!خیلی زیاد ممنونم!
۰۲ آذر ۹۴ ، ۱۱:۰۱ به نام الله،به یادالله،به عشق الله برای الله ان شاء الله...
نگاه خدازیباست اگرچشمانت را به سمت اوبرگردانی،می درخشد برهمه وجود و موجود...

باسلام.من یک مذهبی معمولی بودم.نماز وروزه ام بطور وظیفه وگاه اندک هم کوتاهی.محرم ومحبت اهل بیت هم داشتم اما باز خلابود.بخاطر یک سری خلا ها ومشکلات عجیب دچارغفلت وخطاشدم.وشاید روزی چشمانم که بازمی شدبانهایت نفرت می گفتم وای روزی دیگرشروع شدوای کاش مرده بودم.این نا امیدی ها شاید گناهان وتجاربی هرچندتلخ برای من به ارمغان اورد.بعدازاین غفلت ها وگناهان به شدت مجروح وخسته ونا امیدبودم وکارم اشک وناله.حس می کردم خلا زیادی دارم.وهیچ چیزی تابحال منوراضی نکرده وان گمشده ای که من می خواستم پیدانشده ونخواهدشد.یادمه تونت باذکر رب ادخلی مدخل الصدق واخرجنی مخرج الصدق واجعلنی من لدنک سلطانانصیرا اشناشدم.فقط دویاسه بار درقنوت نمازم عاجزانه ازش خواستم.ازان بعد با کسی اشناشدم که راهنمای راه من شدند وباعث شدند حقیقت خودم راپیداکنم.تا ان موقع شایدحتی نمی دانستم نفس چیست وتزکیه چیست وهدف چیست فقط تقلیدمی کردم ازانچه که دیده وشنیده بودم.درواقع ایمان تقلیدی وعرفی داشتم نه ایمان حبی وقلبی

..انقدر دوماه اول گریه می کردم شبها وگاه روزها..مثل فرزندی که گم شده بوده والان اغوش مادرش راپیداکرده وسخت ترس ازدست دادن دوباره اورادارد.خداوندنشانه ها وخوابهایی برای من قرارداد ولی ارام نشدم.هرشب گریه می کردم خدایامبادا تورا ازدست بدهم حال که فهمیده ام تعلق وهدف واقعی من چیست مبادا دوباره گم شوم و...درشبی ازشبها قبل ازنمازصبح بود.درعالم خواب درفضای تاریک  اطرافم غرق نوربود.هاله ای نور دورمن می چرخید ومن مبهوت عظمت این نور.حجم افرادی در اطرافم حس می کردم که چون نگهبانی کنارم هستن.مبهوت نور وفضای تاریک بودم.صدایی دلنشین وزیباوآرام وخودمانی آمد که هوایت را دارم نترس..واین ندای خالقم بود که برمن الهام شدازجانب اوست واینگونه دل آرام گرفت با او ولی می تپد درفراق او...این تنها یک نشانه ازهمراهی اوبودکه به عنوان تجربه یک شخص گناهکاروغافل بیان کردم.وگرنه حرف بسیاراست.دیده که بازشود نشان ازاوبسیاراست لیکن مجال گفتن هم نیست.هدف هم خواب وحال ونشانه نیس اینها یاداورلطف ووسیله ای برای رشدهست.هدف تنها اوست...

دوستان خیلی ازما فکرمی کنیم موحد ومسلمانیم ولی نیستیم..نیستیم..موحد یعنی فقط او خدای من است وتعلق من اصلا وجودمن بخاطراوست ولی مابسیار برای خود خداها وتعلقات قراردادیم!!من ، تنها مسیر را بلطف خدا پیداکردم.حسش کردم.فرزاونشیب دارد،مبارزه دارد مقاومت دارد ولی خیلی زیباست چون خداباماست.انقدر که از وصف زیباییش عاجزم..انقدرکه زیباییهایش سختی ان را چون عسل شیرین می کند.باید راه راشناخت وهمت وصبروامید داشت..تازه می فهمم درتمام لحظه های غفلت وناامیدی وحتی درحین گناه خداکنارم بوده ومنتظرم...تمام تلخی ها ورنج ها هدیه های اوبوده.تمام تمامی اش لطف اوبوده وچقدر ممنونتم خدا...
الهی فرغ قلبی لمحبتک واشغله به ذکرک وحضورک و وصالک...
ببخشیدودعام کنیداستاد.منو نمیشناسید ولی خودتون بهم گفتید استادمن هستید.دعام کنیدبرسم...خیلیا درمسیرقرارگرفتن امابه مقصدنرسیدند.خیلی خوب می دانید دراین راه چخبرها هست ولی من بسیارناپخته ام...خداهست انکه باید باشد ونیس منم...
التماس دعا...
سلام دوستان 
از دو سال پیش که تغییراتی در روحیاتم ب وجود اومد خیلی زندگیم بالا و پایین داشت اما شهدا خیلی تاثیر داشتن
مخصوصا شهید هادی
چند سال بود که دوست داشتم توی اردوهای راهیان نور ( جنوب و کرمانشاه ) شرکت کنم اما قسمت نمیشد 
تا اینکه تصمیم گرفتم توی فضای مجازی برای شهدا کار کنم شاید بهم اجازه بدن برم پیششون 
توی فروردین ماه بود ک با شهید هادی شروع کردم و خاطراتی و عکس هایی از ایشون رو در شبکه های اجتماعی منتشر کردم ، نیمه ی فروردین ک رفتم دانشگاه دوستم یه کتاب دستش بود ، کتاب سلام بر ابراهیم 
ازش گرفتم و بازش کردم همون صفحه های اولش بود ک نوشته بود شهید هادی مدتی در منطقه ی بازی دراز فعالیت داشته ، برام جالب بود که بعد از اون فعالیت در فضای مجازی سریع کتاب شهید هادی ب دستم رسید ازش خواستم دعوتم کنه و چهار اردیبهشت من ب بازی دراز دعوت شدم
خدارو شکر

سلام
خدا قوت
عزاداری هایتان قبول
اجرتان با حضرت اباعبدلله الحسین علیه السلام
تشکر می کنیم که فایل صوتی سخنرانی استاد پناهیان را کامل و بدون سانسور در سایت قرار داده اید ما شخصا انجا بودیم در حین سخنرانی ایشان شور و حال خاصی ایجاد شده بود علی الخصوص بعد از بیان مطالبی که متاسفانه در صدا و سیما و خیلی از سایت ها حذف شده بود
تغییر کیفیت صدا حاکی از این بود که این قسمتها که حذف شده توسط دلسوزان و عباس مسلکانی باهوش و با بصیرت به طور جداگانه ضبط و سپس به فایل سانسور شده اضافه شده است
 بعد از حضور زنده در مراسم خیلی دنبال فایل کامل سخنرانی بودیم که متاسفانه دیدیم همه جا به صورت ناقص موجود است که با درایت شما عزیزان این خلا پر شد.
خدا خیرتان دهد
یا علی
دوستم یادم داد گفت هر وقت من کمکی بخوام فقط می گم خدایا اینو می خوام می شه امتحان کردم شد مثلا ساده ترین کارها رو .......نمونه اش هر وقت جای پارک نبود تا می گفتم درست می شد و خیلی موارد دیگه....خدایا دوست دارم.....
. ✂ با حذف مقدمات عرض میکنیم: 🌴 استاد پناهیان سلسله سخنرانی دارند به نام ، تنها مسیر ( راهبرد اصلی در نظام تربیت دینی ) با محوریتِ جهاد اکبر. 👌این سخنرانیِ تأثیرگذار که تا به حال ۵۷ جلسه اش تشکیل شده، در طول تاریخ اسلام برا اولین بار صورت گرفته (بدون هیچ بزرگ نمایی). ☺تا به امروز هرکسی با هر پُست و مقامی ، با هر سطحی از دانش ، و با هر عقیده ای , اعم از زن و مرد ، باسواد و بیسواد ، این سلسله سخنرانی را گوش کرده ، افکار و سبک زندگیش بشدت تغییر کرده و خدایی شده است. 👈لذا به شما تضمین میدم: اگه این مجموعه سخنرانی ِ بسیار کاربردی را گوش کنید ؛ به طور کامل و جامع با اسلام ناب آشنا بشوید و سبک زندگیتون کاملاً اسلامی شود. ❗پیشنهاد ویژه ما ↘⬇↙ 💦 هفته ای یک فایل از این مجموعه رو با تفکر و البته بصورت ترتیبی دنبال کنید. و با ارسال چند جمله و نکته مفید دیگران را از آنچه یادگرفته آید بهره مند سازید. هر سه شنبه یک فایل گذاشته میشه . چت های غیر مرتبط هم پاک میشه... فقط خانما عضو میشن. لطفا هر کس وارد گروه شد اگر دوست داشت شغل و تحصیلات خودش را بنویسه. به دلیل سلسله وار بودن مباحث بعد از شروع اولین فایل کسی به گروه اضافه نمیشه بنابراین هر کسی را دوست دارین با خبر کنین. هر کس موافق تو گروه عضو بشه بسم الله. تا سه شنبه عضو گیری و بعد شروع برنامه ها ❗دوستدار رسیدن به کمال! ⬅⬅ عاجزانه ازتون میخوام به هیچ وجه سلسله سخنرانی تنها مسیر استاد پناهیان رو از دست ندید. https://telegram.me/joinchat/0508f2e801df2d582410418e91142bb4 برای عضویت به لینک بالا رجوع کنید.
این دومین باری است که میام اینجا و با خوندن تجربه های بچه ها دلم می شکنه. (شفاعت همسایه)
آخه من هم با شهدا درد دل کردم...
یکی از بهترین خاطرات زندگی من سفر به جنوب کشور  و آشنایی با شهدا بود.
هر چند آن زمان با شهدا هیچ آشنایی نداشتم. حتی به اسم....
چند روز قبل از سفر به جنوب اولین شهیدی که قبر ایشون را توفیق شد زیارت کنم شهید همت بود. روحشان شاد...
یکی از معنوی ترین لحظات زندگیم؛ شبی بود که پدربزرگم رفت توی آی سی یو...
البته فقط یه روز توی آی سی یو بودند.. و بعدش ....
خیلی دوستشون داشتم... خیلی..
شبی که رفتند توی آی سی یو..
نماز مغرب رو اومدم بخونم... ایستاده نماز رو شروع کردم.. رکوع... سجده اول.. سجده دوم... بعدش به حول الله و قوه.... هرچی دستمو فشار دادم؛ نتونستم از روی زمین بلند بشم.. بدنم چسبیده بود به زمین... بعداز کمی تلاش؛ باقی نماز رو نشسته ادامه دادم... و همونجا وسط نماز؛ یاده حضرت زینب افتادم و زار زار برای حضرت زینب و امام حسین ع گریه کردم...  زینب کجا و من کجا... حسین کجا؟ و پدربزرگ من که اسمش حسین بود کجا... این کجا و آن کجا... اون یاد زینب س و امام حسین ع؛  مخصوصا گریهء اون لحظه ام برای حضرت زینب ع... متفاوت از باقی گریه هام برای حضرت زینب س بود
سلام آقا ما از این تجربه ها خییییییییلی ریزشو به یکی گفتیم خدا لعنت کنه شیطان رو مگه ول میکرد.... خدا خودش رحم کنه.من دیگه هیجا نمینویسم و نقل نمیکنم . حتما یچیز بوده که گفتن هرکه را اسرار حق آموختند مهر بستند و دهانش دوختند.... تشکر
۱۳ تیر ۹۴ ، ۱۹:۵۵ شفاعت همسایه
سلام
این تجربه ای که قصد دارم برای دوستان بگم رو از اینجایی شروع می کنم که:

18 ساله بودم که پدرم در سانحه ای سلامتی دستاش رو تقریبا از دست داده بود و دکترها همه به انفاق گفته بودند که باید چند عمل روی پدرم انجام بدهند که متاسفانه هزینه اش هم آن زمان 30 میلیون بود که برای ما فوق العاده سنگین بود ...
چرا که کل پس انداز ما 2 میلیون هم نبود خیلی دلم شکسته بود ...
 پدرم، همه زندگیم بود... اون نون بازوش رو واسه ما خرج می کرد ولی الان دیگه بازو هم رمقی نداشت ...

تصمیم گرفتم واسه صدمین بار به قصدشفای پدرم برم گلستان شهدا....

دو سه روز قبل از نوروز 88 بود که رفتم گلستان شهدای شهرمون...
حالم خیلی بد بود، هر چقدر تلاش میکردم سر قبر یک شهید بنشینم نمیشد (نمیدونم چرا زانوهام خم نمیشد) تا اینکه بالاخره رسیدم به آخرین ردیف گلستان شهدا (دیگه امیدم نا امید شد ک شهدا هم منو دارند از خونشون بیرون میکنند اما یکدفعه سر یه قبر بی اختیار نشستمو یه دو ساعتی با همان شهید درد و دل کردم)

خلاصه سرتون رو درد نیارم اون مشکل ما به شکل معجزه واری حل شد به طوری که خود دکترها می‌گفتند عکس دست پدرم که دو هفته پیش گرفتیم با  عکسی که جدید گرفتیم اصلا شبیه نیست... و من دوباره به زندگی عادی برگشتم و اون شهید شد از اون روز شد همه زندگی من...

راستش با  اینکه از قبل اون شهید رو حتی اسمشم نشنیده بودم ولی از اون زمان مزار اون شهید شد خانه دوم من...

همیشه تو ذهنم بود که چرا بین اون همه شهید این شهید باید جواب منو بده چند باری هم خواستم با خانوادش که سر مزار میدیدمشون مطلب رو در میان بگذارم ولی حتی روم نمیشد برم سمتشون ...،تا اینکه بالاخره اسفتد 90 روز سالگرد این شهید عزیز وقتی رفتم سر مزارشون با اینکه دیدم خیلی شلوغه ولی دل رو به دریا زدم و رفتم نشستم کنار مادرشون . مادرشون یهو بین اون همه جمعیت به من لبخندی زدند و به من کیک تعارف کردن و باهام سلام و احوال پرسی کردند ...

پرسیدند: دخترم اسمت چیه؟
چتد سالته؟
خونتون کجاست؟
اسم کوچتون چیه؟
اسم صاحبخونتون چیه؟

وقتی جواب تمام سوالاشون رو دادم از روی شیطنت پرسیدم حاج خانوم شما منزلتون کجاست که دیدم مادرش بغض کرد و گفت: خیابان شهید بهشتی، کوچه محقق و...
یهو دیگه نفسم بند اومد گفتم چی؟؟؟ مطمئنید؟؟؟ اشک امان منو بریده بود 
هق هق من داشت منو می کشت در عین حال حواسمم بود که کسی جز مادرش متوجه نشه...

آخه من تازه فهمیدم که منزل مادر اون شهید توی کوچه ماست و خونه ما از پشت سر دیوار به  دیوار خونه اون شهید عزیزه...
باورم نمیشد اون شهید همسایه ما بوده...
وقتی مادرش متوجه حال من شد بهش گفتم پسر شما پدر منو شفا داده  ...
مادرش اشک تو چشماش جمع شد و گفت دیشب خوابشو دیدم گفت: مادر فردا مهمون داری...


از اونروز باور کردم که شهدا ما رو میبنند و به حال ما آگاهند...
الله اکبر


سلام و درود بی کران خدا بر آنهایی که دلشان میخواهد اندکی هنم که شده معنوی باشند و یاد و دلشون با خدا انس بگیره.
من تو همین ایام ماه رمضان خوابی رو دیدم که اومدم اینجا گفتم بذار به اشتراک بذارم اونم بخاطر اینکه مثل من اعتقاد قلبی پیدا کنید..
همه شنیدیم و تو قرآن هم نوشته که شهدا رو مرده نبینید آنها زنده اند...
و من چندروز پیش که حال روحی داغونی داشتم ظهرش دلم به شدت یاد "شهدای گمنام" میکرد و دلم میخواست برم سر مزارشون ولی اصلا برام مقدور نبود و ازشون خواستم بیاید به خوابم...
تا اینکه ظهرش که خوابیدم دیگه در جوار قبر شهدای گمنام هستم و از ته دل هق هق میزدم و شخصی هم کنار قبر شهدا که حضورشون فوق العاده معنوی بود هم تو خوابم بودن.
دوستان گلم میخوام اینو بهتون بگم که بخدایم سوگند شهدا هستند و مارو میبینند و یک بار هم که شده بریم در خونشون رو بزنیم و آرزومون رو از آنها بخوایم که واسطه ما و خدا بشند.
لذا صلواتی هم به عنوان هدیه ثواب نثار روحشون کنیم.

التماس دعا..
مرضیه از اهواز
خب الان شروع شده؟ کو موضوع؟  دسته بندی نداره؟ چی شده؟
سلام
ممکنه لطفا این قسمته تجربه ها رو دسته بندی و موضوع بندی بفرمایید؟
مثلا خاطرات معنوی از نماز ک مثلا احساساتشونو ازون لحظاته خاص بیان میکنن... یا تجربه..ک مثلا فلان کارو کردم همچین اتفاقاتی برام افتاد یا زندگیم اینطور تغییر کرد
استاد که کلا ذهنه ما رو اصولی و طبقه بندی بار آوردن :)
ی پیشنهاد دیگم داشتم:اگه امکانه امتیاز دادن باشه هم عالی میشه... چون مثلا باز میکنی 60 تا کامنت هست....بعد میتونی اوناکه از همه تاثیرگذارتره بخونی ;)
چقدر این خاطره معنوی دوستمون با عنوان (یاحسین  )زیبا بود
خوشبحالت رفیق
خوش به سعادتت
سلام زندگی آدما پر تجربه های معنویه ولی اونارو نمیبینن یا اونارو بحساب شانس و ..... میذارند زندگیه من پره خاطرات معنویه .........اگر فکر کنیم که هر حرفی رو که میشنویم یا هر چیزی رو که میبینیم خدا خواسته که بشنویم و ببینیم یا اگر بخاطر تک تک لحظه هامون از خدا تشکر کنیم همیییینجور برامون خاطره ی معنوی میباره ......(شده پای یه سخنرانی بشینین بعد بگین ا! ببین انگار داره منو میگه.... نکنه سخنرانه چشم بصیرت داره .....)میگن العاقل بالاشاره ..........قدر جوونیتونو بدونید یاحق
سلام استاد.
میشه این متن رو بخونید:
من لیلا، مدتهاست دیگ خاطرات معنوی یادم نمیاد... حتی اگ همین لحظه هم برام اتفاق بیفته نمیفهمم...
اطراف من، از من مذهبی تر نبود ولی الان...
گناه منو با مغز زده زمین...
واقعا تمام کتابهای اخلاق فقط یک جمله هستند: گناه نکنیم
استاد،حال لیلا خیلی بده...
هیچ وقت تصور هم نمی‌کردم توبه اینقد سخت باشه...
من خودمو زدم...
من میخوام همونی بشم که خدا میخواد
از شب نیمه شعبان شروع کردم...
میدونم ادمایی مثله منو دوست ندارید ولی
به خاطر خدا میشه واسه من دعا کنید؟؟؟؟
من می‌خوام آدم بشم و نه تنها آدم که یه آدم خوب بشم...
۱۵ خرداد ۹۴ ، ۰۲:۲۷ سید احمد موسوی امین
سلام
حقیر سرگروه صالحین تو یکی از مناطق حاشیه ای اهوازم
برنامه احیایی برای بچه های گروه گذاشتم 
مونده بودم همیشه احیا به طنز و بازی و سر گرمی گذشت چکار کنم معنوی بشه
خلاصه سین برنامه شد 
یازده شب زیارت ال یاسین
دوازده شب سخنرانی با موضوع اصحاب اخر الزمانی سید الشهدا
یک شب شست و شوی شبستان وحیاط مسجد
تا سه شب طول کشید تا مسجد رو شستیم
برنامه کم آوردم حساب اینجاش دستم نبود
خدایا چکار کنم
بلاخره دل رو زدم به دریا
بچه ها پاشید تو حیاط مسجد دو تا فرش پهن کنید
چراغ ها خاموش
همه دراز بکشید کمر رو زمین و به ستاره ها چشم بدوزید
و براشون دو تا خاطره از شهدا خوندم
چی خوندم؟
جابه شما هم می خواید بدونید


صفحه ۹۸ و ۹۹ کتاب خاک های نرم کوشک

اگه تا حالا نخوندید حتما بخونید
و اگه خوندید دوباره بخونید و لی اینبار بعد از هر خواطره کمی هم به ستاره های شب نگاه کنید

زیباترین لحظه معنوی من این بود
۰۹ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۲۹ نور الزهرا
 بسم الله

بهترین تجربه ی معنوی من اعتکاف پارسال بود (اعتکاف دانشگاه تهران)... بهترین روزای عمرم بود.
روزایی که تاالان دیگه هیچ وقت تجربه نکردم.
فقط از خدا میخواستم این حال معنوی اعتکاف رو ازم نگیره، یعنی کمکم کنه که کاری نکنم که این حال  معنوی ازم دور بشه... دور نشد ... همراهم بود تا چند وقت.... اما کم کم رفت ... دور شد...
تا الان که دیگه اون حس و حال توی وجودم نیست......... مشکلات بد و غیر منتظره و عجیبی توی 4 ماه گذشته برام افتاد اتفاقاتی که هیچ وقت فکر نمیکردم برای من پیش بیاد... البته میدونم که همشون حکمت خداست... درس های زیادی هم گرفتم ... این اتفاق رو نتیجه اشتباهاتی که داشتم و تاوان همه ی حرف ها و کارای اشتباهم توی زندگی میدونم...
ولی همین جا وسط این اتفاقات بد هم خدا دوستم داشته و داره ... همین که این اتفاق بد برام افتاد به خاطر این بود که خدا دوستم داشت، اگر این اتفاق نمی افتاد و متوجه خیلی چیزا نمیشدم اون موقع میتونستم بگم که خدا دوستم نداره و ولم کرده...
گاهی این اتفاقای بد توی زندگیا یه نشونه ست که خدا میخواد بگه ای بنده حواسم بهت هست...

چندوقته احساس میکنم خیلی خیلی داریم به ظهور نزدیک میشیم...
اتفاقات دنیا،  حوادث یمن ،و وضع شدیدا افتضاح جامعه و ....
ایشالا امسال سال ظهور باشه، هرچند اصلا آماده نیستم و شرمنده ی روی آقامون هستم ولی  دیگه تحمل این وضعیت جامعه ممکن نیست................


نمیدونم فعل و فاعل های متن باهم جوره یا نه هرچی الان تو دلم بود گفتم(حرف دل که خیلی زیاده !)..... البته شاید تجربه معنوی نباشه!!


دعاکنید  فقط دعا کنید توی این روزای پرگناه دنیا  گناه نکنیم...
دعاکنید خدا هوای هممونو داشته باشه .
التماس دعا
یاعلی
چند شب پیش با خودم فک میکردم اگه امسال سال ظهور باشه چی میشه...
فک کردم اگه ظهور باشه من اربعین کربلا نرفتم... من یه شب تا صب واسه اومدن آقا دعا نکردم... از نمازا و روزه هامم که چیزی نمیتونم بگم... با این بدن نحیف و لاغر به هیچ دردیم نمیخورم... از گناه و نگاهام و...
من هیچی ندارم به آقا عرضه کنم.
یه حسی (نمیدونم خوب یا بد) تو دلم گفت کاش حداقل یه سال دیرتر بیان آقا (تا مثلن من خودمو درست کنم)
ولی یه عمر گفتم اللهم عجل لولیک الفرج 😔 
با خودم گفتم وحید چت شده تو داری چی میگی... 
بعد یاد این جمله افتادم که اگه دلت مثل حج میخواد ولی نمیتونی بری ثوابشو بهت میدن. تو دلم محکم گفتم "اللهم عجل لولیک الفرج"
بذار همین امسال بیان و من کربلا نرفته باشم.

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا بقیه فی‌ ارضه

سلام میکنم خدمت رهبری عزیز و استاد گرانقدر پناهیان و همه شما دوستان و زحمت کشان بیان معنوی

بنده حدود ۲ سال است که برای تحصیل در خارج از کشور ، در یکی‌ از شهرا‌های دنیا که به مرکز لذت و فساد معروف است زندگی‌ می‌کنم.

دوستان خوب و عزیزی که این نوشته رو می‌خونید، آرزو میکنم که‌ای کاش همه شما این فرصت رو داشتید تا اینجا زندگی‌ کنید و می‌دیدید که چه قدر حرف‌های آقا صادق است و چه قدر عمق دید ایشان زیاد است. آرزو می‌کنم‌ای کاش همهٔ مردم ما و شما‌ها که این نوشته رو می‌خونید، دارای این فرصت میشدید تا با جوانان اینجا از فرهنگ‌ها و ملل مختلف صحبت کنید تا جایگاه دنیایی بحث تنها مسیر و نیاز دنیا به شنیدن اون رو ببینید چه برسه به بحث‌های آخرتی. بنده این توفیق رو داشتم که از سخنرانی‌‌ها و نکات اساتید مختلف استفاده کنم ولی‌ باور کنید این بحث چیز دیگری است و همه شما که این نوشته یا نوشته‌های دیگر برادران و خواهران رو می‌خونید شاید مثل روز اول من تعجّب کنید که چرا همه این قدر با نشاط و هیجان درباره‌ این بحث صحبت میکنند. اگر چه که رنج می‌بریم از زندگی‌ در این محیط آلوده و دوری از وطن و حرم زیبای علی‌ ابن موسی‌ الرضا، اما به لطف خدا و امام زمان علیه السلام و به لطف روضه امام حسین و بحث‌های استاد تحمل اینجا برای بنده و دوستان راحت تر شده. این قدر مصداق و مثال از درستی‌ و زیبایی‌  صحبت‌های استاد دارم که نمیدونم کدوم رو برای شما بگم و خود این میتون یک کتاب باشه.

 بنده یک دوست چینی‌ دارم که تازه ازدواج کرده و جالبه بدونید که بزرگترین نگرانی اون این هست که چطور از شره این همه فساد در دنیا خالص بشه و نگران هست که اگر فرزندان اون روزی بهش بگن که به همجنس خودشون علاقه دارن چه کار باید بکنه و با من درد و دل میکرد. بنده هم تا اونجا که تونستم با استفاده از بحث‌های استاد کمکش کردم. و از این مثل‌ها فراوون دارم که جوانان دنیا دنبال یک حرف تازه و یک آرامش روحی‌ هستند. جالبه که بدونید برای این کار حتّی به یوگا پناه میبرند تا لحظه از شر این همه فساد خلاص بشن. باید اینجا باشین و ببینید که وقتی‌ استاد میفرمایند " یک خبری هست " یا " ظهور نزدیک است" واقعا یک اتفاقی‌ در جریان. راجع به تاثیرات این بحث روی خودم هم حرف زیاد دارم که در مجالی دیگر تقدیم می‌کنم. اما همین قدر بگم که احساس می‌کنم ۳۰ سال زندگیم تا الان هدر رفته.‌ای کاش زود تر این بحث به گوش ما می‌رسید.‌ای کاش به جای پطرس فداکار و بحث‌های مزخرف تاریخ و ... این حرف‌ها به گوش ما می‌رسید.

اما خواهش من از استاد و دوستان بیان معنوی این هست که این مسیر رو ادامه بدهند که ارزش این حرکت روز ظهور آقا مشخص میشود.

خواهش من از دوستان که این نوشته رو می‌خونند این هست که این بحث رو امروز شروع کنند و همین الان.

بنده از همین جا برای داشتن نمایندگی بیان معنوی اعلام آمادگی می‌کنم. اگر دوستان صلاح میدونند بفرمایند که چه کار کنیم.

برای کمک‌های مالی دوستان خارج از کشور به شما، هم اگر راهی‌ پیشنهاد کنید ممنون میشم.

به امید ظهور امام زمان علیه السلام

خشنودی آقا و تعجیل در فرجش صلوات

یا علی‌

سلام
برای یک سوال هم فکری می خواستم و احیانا اگر تجربه ی معنوی پیرامون ان داشته باشید .

 تا به حال در باره ی  سیده ی نساء عالمین بودن حضرت زهرا صلوات الله علیها فکر کردید ؟؟؟؟؟

واکنش حضرت نسبت به این مقام جالب است و نشان دهنده ی عظمت این مقام است . هر چند ایشان واجب الاطاعه نسبت به همه چه مرد و چه زن هستند ولی سیده ی زنان عالم نامیده شدند با اینکه ولایت بر همه ی عالم وجود  داشتند.
شما چه حس و حال و درکی نسبت به این مقام حضرت دارید؟
تازه از راهیان نور اومده بودم.تو سیره شهدا و سیره علما و تجربه شخصیم برام حجت شده بود که باید حتما تو نماز جمعه شرکت کنم.می دونستم هر خبری که باشه اول تو نمازجمعه میشه.السابقون تر از نمازجمعه گروهی جلوتر ندیده بودم.هوا بهاری بود و بارون شدید بود.دختر هشت ماهم تو بغلم بود وپسر کلاس اولیم چادرمو گرفته بود و دنبالم میومد.برای اینکه بیرون نمونم مجبور شدم یک ساعت زودتر برم.صف اول نشستم. پیش خطبه شروع شد و از شنیدنش لذت بردم.اما پسرم کم کم داشت بازیگوشی هاشو شروع می کرد و صدای مستمعین و بهانه هاشونو در آورده بود و من سعی می کردم هم بچه هامو مدیریت کنم و هم خطبه ها رو گوش بدم و یادداشت برداری کنم تا برای همسرم و دوستام مطالب مهمو بگم.زمانی کارم سخت شد که به دلیل کمی جا خادم با رفتار خشکش مجبورم کرد کیف بچمو و وسایلاتمو بذارم رو پام.با خودم می گفتم نباید پسرمو میاوردم یا شاید دختر کوچکم و هوای بارونی عذری برای نیومدنم بود.اما یک لحظه یاد حضرت زهرا افتادم که دست بچه هاشونو می گرفتند و تو هوای داغ مدینه سرراه مردم مینشستند و با حرفها و گریه هاشون غربت ولایتو داد می زدند.و بچه ها رو می بردند که عملا ببینند و از مادر درس بگیرند.و ادامه دهنده راه ولایت باشند.یادم از حرف معلم اخلاقم اومد که می گفت هر اجتماع مسلمونا لبیک یا خامنه ای و پشتوانه ولایته.دلم محکم شد.نماز جمعه تموم شد تو راه برگشت یک بنر از امام خامنه ای رو دیدم که امام به من لبخند می زد. من امامو خیلی دوست داشتم چون حجت امام زمانم بود.اما اینبار عکسش روح داشت.انگار از کارم راضی بود.عرض ارادتی کردم و سعی کردم این حسو فراموش کنم.رسیدم خونه.هرسه خسته بودیم و خوابیدیم.خواب دیدم پشت سر امام خامنه ای نماز می خونم بعد از نماز امام جلو اومدند و منو مورد مهرشون قرار دادند و از شرکتم تو نماز جمعه تشکر کردند...از اون روز به بعد بیشتر از پیش امام رو دوست دارم و معتقدم امام روح بسیار بزرگی دارند و باید بیشتر از پیش در برابر حتی عکسشان که قلب خانه ماست، ادب کنم .یاعلی
روزهای اول تعطیلات بود که خواب دیدم مشهد مقدسم از در باب الحواد درحالی که بغض شدیدی داشتم و اشک توی چشمام حلقه زده بود  وارد صحن شدم و با نگرانی و شوق فروان که یکبار دیگه اومدم حرم امام رضا دنبال تالوی اذن دخول میگشتم که از خواب بیدار شدم . حالا اینو داشته باشین ...
روزهای میانی تعطیلات رفتیم راهیان نور برای زیارت شهدای کربلای ایران . با کاروان بازنشسته ها رفته بودیم و همه اکثرا خواب بودن منم مثل بقیه خوابم میبرد( به قول استاد پناهیان مثل بقیه !!!!) یه روز که درحال رفتن به یادمان شلمچه بودیم با خودم گفتم بذار به سکوت و خواب نگذره این زمان تصمیم گرفتم شعری که توش به ائمه سلام داده میشه رو زمزمه کنم .رسیدم به این قسمت : ای امام رضا سلام علیک سلام علیک ای شه ارض توس سلام علیک سلام عیلک ای انیس النفوس سلام علیک سلام علیک و بغض گلومو گرفت تو دلم هوای مشهد امام رضا رو کرد تو همون لحظه پیامی اومد با این مضمون که از حرم امام رضا دعاگوی شما هستم ! و من ازشوق بال درآوردم که امام رئوف سلامم رو پاسخ دادن

سلام:)

اون موقع ها...نمیدونستم نماز چیه...زورم میومد بخونم...خب آدم که تا این عشقو حس نکرده باشه که اشتیاقی نداره...مشکل هم از خودم بود که به جای لمسه عشق خدا خواسته ی نفسمو فقط میخاستم ببینم ولاغیر.... لکل شیء دواء الا الحماقه
یچی همش بم میگف...ببین فاطمه همه مشکلاتت از اهمیت ندادن به نمازه....میگفتم بروبابا!!!

تا اینکه خدا توفیق داد رفتیم مجلسه اباعبدالله... ... ... برای اولین حس کردم اون مصیبت جانگدازو...گریه کردم بر این مصیبت...ضجه زدم چی کشیدی امامم ... داشتم با امامم صحبت میکردم که یه خجالته استخوان سوز وجودمو آتش زد ... خیلی خجالت کشیدم خیلی... ... دیگه شروع کردم مرتب میخوندم.صبحا قضا میشد اهمیتی نمیدادم ولی تا شب قدر...دیگه اونجا توبه کردم و جزممو عزم کردم ...میخوندم ولی هنوز حاله خاصی نداشتم..

تا رسید ماه رمضون... روزه و نماز کار خودشو کرد ...عشقی منو نمیکشید...ولی میخوندم برای اطاعت خدا..
والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا ..
حالا دیگه لذت میبردم از نماز...
به قوله دوستم راه برا بالا اومدن بازه..مهم پذیرفتنه و درصدد راهیابی بودن....خدا خودش میرسونتت:) وکفی بالله وکیلا

کانالو زدم...من با خدا حرف زدم...حالا زندگیم شده حرفای خدا ... یه سنگی میخوره تو سرم میفهمم مسیر اشتباه بوده ...همه چیز از دست رفت که بفهمم... ازین اشتباه تر نرم..با تمامه وجود متشکرم خدا که داری منو با همه بدیام:)....این دفعه با دقت تر گوش میدم ...خدا داره حرف میزنه با من...حتی اینکه این سایتو دیدم توفیقه خدا بوده...سعی میکنم بیشتر حواسم باشه که این دفعه به سنگ نرسه..همین که گره میوفته میرم مسیرو چک میکنم..نیتمو برای خدا محکم میکنم...حله:)

حالا کیه که لذته همصحبتیه خدارو چشیده باشه و با عشق نره سمته نماز؟ومشتاقه بیشترازینش نباشه؟

با دوستم الکی دعوام شد....خب من کجا تو نمازم کم گذاشتم که این شد؟
هر دفعه زودتر مچه اشتباهو میگیری...حالا قبل از اینکه بخای حرفه غیر مفید بزنی عذاب وجدان داری که مبادا این خدایی که دانه ی خردلی از زیره سنگی کفه دریا رو میاره...این حرفیو که وقته یه مومنو تلف کرده حتی واسه یه دقیقه... نمیاره؟

وقتی درگیری که بفهمی خدا تو این اتفاق چی گفته بهت...زندگیت میشه سراسر تجربه..نمیگم خودم حالا..قانونو دارم میگم
مثلا من یبار داشتم یکی از ابزار های پیشرفتمو از دست میدادم....گفتم خدایا داره از دس میره..خدا موفقیتم داره نابود میشه ... گف تو داری موفقیتتو توی مثلا استاد میبینی؟؟؟هر چی که فک کنی جز من قدرتی داره ازت میگیرم ... اینا وسیلن... اگه من بخام حتی دیوارم میتونه بهترین معلمت باشه(مثالش معروفه!!!)...تو فقط با من باش ...فقط با من باش و تقوا داشته باش...ببین کجا میرسونمت...که اگه بخام تو لحظه ای همه موفقیتارو به نامت میزنم

سپاس خدای را که ندادنش حکمت و گرفتنش عبرت
ومن الله توفیق...

اللهم صل علی محمد و آل محمد
و عجل فرجهم
التماس دعا ...
سلام. دیشب ک وارد این بخش سایت شدم دلم گرفت ک هیچ تجربه معنوی ای ندارم. هرچی فک کردم هیچی یادم نیومد. با همون فکر مشغول خوابم برد. تا صب ک برا نماز صب بیدار شدم، یادم افتاد ک...
قبلاً مبحث "چگونه یک نماز خوب بخوانیم" رو خییییییییلی اتفاقی گیر آوردم و گوش دادم. بعدش تأثیر فوق العاده ای روم گذاش و تا هف هش ماهی نمازام حرف نداش. الان البته دیگه برگشتم ب دوران جاهلیت و نمازام ب درد نمیخوره. حالا بگم ک چی شد! داشتم اول وقت نماز ظهرمو شرو میکردم. همینکه دستامو بردم بالا تا بگم الله اکبر، یهو دیدم روی ساعت دیوار اتاقم، ی عنکبوووووووووووووووووت خیییییییلی خییییییلی زشت و وحشتناک و چندش آور و... بود ک من همیشه حالم ازین عنکبوتا بهم میخوره. ازین عنکبوتا ک میپرن!! وووووووواییییییییییییی حالم ازشون بهم میخوره. خلاصه ک دیدم این عنکبوته در کمینه!!!! خواستم نمازه رو ول کنم تا اول امنیت رو ب اتاقم برگردونم(!) و با خیال ررراحت نماز بخونم ولی یاد حرفای استاد ک افتادم، دیدم بهتره بیخیال ترس و وحشت از عنکبوته بشم و دلمو بدم ب خدا و بعد از نماز برم دنبال عنکبوته. در حال نماز یک بار حتی یک بار هم بهش نگا نکردمو کامل حواسم ب نماز بود. ببببببببببببببببببببباورتون نمیشه عنکبوتی ک بر اساس تجربه میدونستم ک ی ثانیه هم ی جا بند نمیشه، بببببببببببببببببببببببببباورتون نمیشه ک از اول تا آخر نمازم از جاش تکون نخورد. بعد نماز واقعا شوکه شدم وقتی دیدم سرجاشه. باورکردنی نبود. انقد صفا کردم انقد صفا کردم ک فقط خود خدا میدونه.... اینم تجربه معنوی بنده... لحظه هاتون با صفا، یاعی مدد
به نام خدا 
با سلام
بنده قصد داشتم برای پخش سخنرانی در تاکسی مدرسه یک سی دی آماده کنم تا از وقت استفاده کنیم و توی راه مدرسه  بجای اتلاف وقت سخنرانی گوش بدیم. از همه ی دوستانی که سخنرانی های استاد رو گوش داده اند ممنون میشم که سخنرانی های متناسب رو که میشه توی این زمان ها پخش کرد و تاثیر گذار هست و نیاز به پیش زمینه ی خاصی ندارد به بنده معرفی کنیدتا هم  توی راه مدرسه استفاده کنیم و هم راننده ی تاکسی که توی کل روز چندین مسافر داره اون ها رو پخش کنه و باعث تاثیر گذاری توی جامعه و خودشون بشود و از اتلاف وقت هم جلوگیری بشه.در ضمن از همه ی کسانی که همچین شرایطی رو دارند به خصوص در شهر های بزرگ که ساعت ها توی راه اند خواهش می کنم اگه براشون مقدوره این کارو بکنند و به بقیه هم خبر بدند و این پیام رو پخش کنند تا انشاء الله شاهد این اتفاق توی کل شهر ها باشیم و از این طریق یک فرهنگ سازی بزرگ توی جامعه انجام بدیم و قطعا با گیرایی و جذلبیت زیادی که سخنرانی های استاد داره راننده های تاکسی از اونا استقبال می کنند و بعد از یک بار که ما سخنرانی ها رو به اونا هدیه بدیم بعدش خودشون مشتاق می شوند تا سخنرانی ها رو دنبال کنند  و انشاءالله یک رسانه ی سراسری در کل کشور به وجود میاد و می تونه برای همه ی ما خیلی مفید و تاثیر گذار باشه و از اتلاف وقت  جلوگیری کنه و باعث رضایت خداوند از ما  و ثبت عمل صالح توی کارنامه ی عملمون بشه.
 به امید تعجیل در ظهور اقامون صاحب الزمان (عج). 
پاسخ:
با سلام و تشکر،
برادر بزرگوار! به فاصله چند دقیقه یک سوال ثابت را 10 جا تکرار کرده اید و پرسیده اید. خب فکر کسانی که باید اینها را یکی یکی پاک کنند هم بکنید دیگه...مگر یک سوال چندبار باید پاسخ داده شود؟

سلام  "همراه بیان معنوی"

 بین اصرار مادر و نماز اول وقت با توجه به اولویت حرف والدین شاید بهتر باشه حرف پدر و مادر رو

گوش کنیم

۲۲ بهمن ۹۳ ، ۲۰:۰۷ همراه بیان معنوی
بسم الله الرحمن الرحیم 

سلام :)

تجربه ی معنوی و به یاد ماندنی من در مورد نماز هست . 
یادمه یک بار می خواستم با مادرم برم بیرون . می تونستم نمازمو بذارم بعد از اینکه از بیرون اومدیم بخونم چون دیر شده بود و مادرم هم دائم می گفت زود باششششش زود باشششششششششش !
اما تصمیم گرفتم اول نمازم رو بخونم و بعد شروع به حاضر شدن بکنم . 
این جمله دائم تو سرم بود که اول نماز بعد کار !
نمازم که تموم شد آماده ی رفتن شدم .
مادرم گفت : با توجه به اینکه توی محله ی ما ماشین خیلی دیر و سخت گیر میاد و با توجه به اینکه باید دو کورس ماشین سوار بشیم دیر شده  و حالا باید کلی صبر کنیم تا ی تاکسی بیاد و بعدشم . . .

اما در عین نا باوری تا سر کوچه رسیدیم یک تاکسی جلو پامون ترمز زد  سوارمون کرد و دیگه هم برای پر شدن ماشینش صبر نکرد و با ما دو نفر حرکت کرد و در عین تعجب دقیقا از همون مسیری رفت که مقصد ما بود و دیگه لازم نشد که ی تاکسی دیگه هم بگیریم و چیز عجیب تر اینکه کرایه رو هم خیلی کمتر از چیزی که باید حساب می کرد حساب کرد !!!!
اینجا بود که دیگه به خودم قول دادم اول نماز بعد کارهای دیگه :)
من اسم این خاطره رو آژانس اختصاصی خدا گذاشتم .

هر چقدر زنگ می زدم به همسرم نمی گرفت

نزدیک به دو ساعت این زنگ زدن های پیاپی ادامه داشت

دیگه اصلا از فکر اینکه خط رو بگیره اومدم بیرون گفتم یه صلوات می فرستم ببینم می گیره یا نه(می خواستم تأثیر صلوات رو امتحان کنم) موقع شماره گرفتن گفتم یه صلوات دیگه هم بفرستم اما نفرستادم

همون دفعه اول بوق آزاد زد...

به یکی از دوستان که روحانی بود جریان رو تعریف کردم

گفتش: من یه منبر درباره صلوات رفتم برای خودم هم عجیب بود... روایت داریم صد تا صلوات، صد تا مشکل رو برطرف می کنه.

عرض سلام

نام کاربری ناشناس

؟؟؟؟ چیز منحصر به فردی نگفتم که متعجب شده باشید...حتی نوشته ام که ده نفر از دوستان هم برای آمدن به کلیسا، وجعلنا.....
از بچگی هر وقت دست گل آب می دادم و میترسیدم که به خونه برم، 3 تا قل هو الله احد رو میخوندم میرفتم خونه. هیچ اتفاقی نمیفتاد!
چن بار شده که وقتی حتی دانشگاهی بودم و حتم داشتم که وضع خیلی خیلی خرابه، خوندم و انگار نه انگار!
جل الخالق!

در مورد دنیا با خودم فکر میکردم. میگفتم آدم که میره مهمونی،(دعوت میکنن) با خودش ناهار شام نمیبره. اگه ببره خیلی زشته. گفتم خدا خودش آورده این دنیا، درحالیکه ما هیچی نداریم. خودش نمیدونه مهموناش گشنن یا تشنه؟
هر وقت این فکر رو کردم، از جایی که گمان نداشتم، بهم پول خوبی رسیده. الحمد لله
خیلی زشته آدم بعد مهمونی دربیاره به صاحب خونه پول بده!!! خیلی زشته بعضیامون فک میکنیم با کار کردن و داشتن سرمایه، نیاز به خدا نداریم. خدا آورده این دنیا، غذا هم خلق کرده برای ما اما ما با خودمون میگیم: "کار کردم و پول درآوردم و غذا خریدم!"
از چیزایی که از نفسم میبینم:
یه روز بعد مدرسه با خودم عهد کردم که پرحرف نباشم.کم حرف بزنم. سه نفر بودیم. خواستم بپرسم بازی پرسپولیس استقلال چن چن شد. با خودم گفتم که چی مثلا؟ نپرسیدم. همون لحظه بغل دستیم از نفر سوم پرسید.و من بدون حرف زدن فهمیدم! خیلی شیرین بود. البته دیگه مهم نبود. چون وقتی یه لحظه نور تفکر روشن شد، فهمیدم که بازی و ... اهمیتی نداره. برا همینه که فک کنم میگن دنیا پشت سر آدم مومن میدوه اما مومن اعتنا نداره. یا از امیرالمومنین حدیثه که اعتنا به دنیا نکنین تا به شما رو کنه!
البته همون عهدی که کردم همونجا موند، یعنی همچنان پرحرفم اما خدا خیلی مهربونه.چون تا الان هم اون نعمتش ادامه داره. هر وقت هر سوالی داشته باشم جوابش رو پیدا میکنم. مثلا توی معنی یه لغت موندم. شب یه کتاب بود. همینطوری باز کردم همون لغت رو پیدا کردم! از بس اینجوری سوالام حل میشه! چه سوال ساده دنیوی چه سوال معنوی و ...
خودم تجارت معنوی رو چن قسمت کردم. بعضی هاشون دریافتهای فکری هست. همون حکمت.بعضی هاشون چیزایی هست که از نفس ما صادر میشه.و بعضی هاشون تغییرات خود نفس هست.و بعضی هاشون تلفیق چندتا با هم هستن.
سلام خدمت عزیزان.
از سالها قبل نمیدونم حکمت خدا چی بود در مسیر تفکر افتادم. تفکراتی که خیلی ساده از کنارش رد میشیم. مثلا یه بار داشتم از مدرسه میرفتم خونه دیدم یه تیکه نون افتاده زمین. برا یه گنجشک بزرگ بود حمل کردنش. گنجشک بزرگتر خودخواهی کرد و نذاشت که گنجشک دوم هم بخوره. وقتی من نزدیک شدم، سعی کرد برداره اما چون سنگین بود نتونست! ناچار فرار کرد. با خودم گفتم اگه خودخواهی نمیکردی، گرسنه نمیموندی!
نام کاربری ساحل...
تجربیاتتون منو کمی متعجب کرد
ممنون
سلام علیکم 
یه تجربه معنوی خیلی ساده دارم وهر روز هم دارم اون رو تکرار میکنم 
من اگر چه آدم خوبی نیستم یعنی اصولا خیلی آدم نیستم اما آدم های 
خوب با ایمان با خدا با صفا نماز شب خون زائر ای خونه خدا و ائمه 
علما صلحا  مسجدها منبرها مناره ها حرمها و خلاصه کنم همه ی 
آدمهای خوب ومکانهای خوب را خیلی خیلی خیلی دوست دارم وگاهی
از شدت علاقه به خوبی ها نمیدونم باید چه کار کنم  امیدوارم خدا این 
علاقه ها رو هیچ وقت ازم نگیره و أونا رو در دلم زیاد کنه 
بیان معنوی را هم خیلی دوست دارم و همه اعضا ش رو با این که 
نمیشناسمشون امروز صبح که از خواب بیدار شدم دلم گرفته بود وقتی 
این صفحه را خوندم حالم بهتر شد من میترسم از تجربیات معنوی خاصی
که داشتم برای کسی تعریف کنم. چون ممکنه از بین برن اما خواستم با 
نوشتن همین یک إحساسم از همه تون تشکر کنم و بگم همتون رو دوست دارم
مطمئنم گوش دادن به فرمایشات استاد پناهیان در طول این چند سال قطعا
در بوجود اومدن این حالم نقش داشته ازشون خیلی متشکرم هیچی نمیدونم 
فقط همین یک جمله ,همه خوبی ها رو دوست دارم ,وبرأی وجود شون از خدا ممنونم

یک شب خواب دیدم چند تا تابوت شهید با پرچم ایران در یک اتاق بودند. حضرت آقا روی این تابوت ها دست می کشیدند. چند روز بعد شهید کاظمی و همراهانشون به شهادت رسیدند. 
دیروز چند تا از پیام ها رو خوندم و نمیدونستم این خواب رو بنویسم یا نه. بعد به ذهنم رسید که انگار سالگردشون هم همین روزها باید باشه. الان دیدم تلویزیون فیلمی رو به مناسبت سالگرد شهید نشون می داد.روحشون شاد.
تجربه معنوی از این بهتر که واسه دیدن خدا واسه حرف زدن با خدا وقت قبلی لازم نیست آمادگی لازم نیست تشریفات لازم نیست ...هر جا تو هر زمانی تو هر موقعیتی تو هر غم و شادی خدا همراه ماست و این چقدر لذت بخش است ...
فقط آدم وقتی گناه میکنه و فکر می کنه کسی اونو نمی بینه خیلی زجر آوره بعضی وقت ها به خودم میگم یه اگه یه دوربین بزارم کارهای خودم رو ضبط کنم واقعا خودم به خودم هیچ امتیازی نمی تونم بدم
اگر از افکارم موقع نماز خوندن صدا می تونستم ضبط کنم به نماز خودم صفر هم نمی دادم منفی می دادم
 چطور توقع دارم خدا بیشتر از این همه امتیازی که به من داده به من امتیاز بده
ولی اینقدر نشانه های رحمت خداوند امیدوار کننده و زیاد هست که توقع ما را زیاد کرده خدایا ممنونم که همین اعمال بی بهای ما را هم به گرانترین قیمت خریداری.
ماجرای «وجعلنا» بدآموزی نداشته باشه...

ماها واقعا عاشق ِ مدرسه مون بودیم و اصلا فراری از مدرسه نبودیم... دوران ِ دبیرستان، حتی جمعه ها هم پیش میومد که به مدرسه بریم.. بعضی وقتها هوا که روبه تاریکی میرفت از مدرسه به زور بیرونمون میکردن... الان حدود ِ هفت ساله که فارغ التحصیل شدیم... و توی این مدت، سالی چندبار، توی مدرسه جمع شدیم... تا اینکه بعضی وقتها انقدر موندیم که گفتن برین میخوایم دربهای مدرسه رو ببندیم.... آخرین گردهمایی ِ در مدرسه ؛ چند ماه پیش (تاریخ دقیقش یادم نیست) ... و آخرین گردهمایی ِ خارج مدرسه؛ جمعهء دوهفته قبل، بالای سر ِ قبر ِ یکی از معلمین مدرسه، که سال 89 از دنیا رفتن... یعنی اینجوری عاشق مدرسه و معلمهاش و بچه هاش و... بودیم.. و احتمالا خیلی هامون مثل من ، روزی یک فاتحه و هفته ای یک خیرات و چند صدقات ، برای این معلم مرحوممون میدیم.. محمد غیاثی.. از مدرسین ِ نمونهء مدرسهء مروی و فرزانگان... فاتحه ای لطفا....
تجربیاتم خیلی زمینی ه....

همون دوستی که وجعلنا رو بهم یاد داد... بهم گفته بود هروقت زمانت کم هستش؛ آیت الکرسی بخون... زمانت رو خدا مدیریت میکنه...

از اونموقع؛ هروقت برای رفتن به کلاسی دیرم میشه؛ شروع به خوندن ِ آیت الکرسی پشت سرهم و بی وقفه میکنم... اینجوری میشه که یا در عین وجود ِ ترافیک شدید؛ انقدر سریع به مقصد میرسم  که راننده آژانس هم تعجب میکنه و اعجابش رو ابراز میکنه... و یا  اگه حتی دو ساعت هم با تاخیر برسم؛  یا با مدرس ِ کلاس باهم میرسیم؛ یا زودتر از مدرس میرسم.. که بعضی ها به خنده بهم میگن ؛ بهمون بگو کی میای... ماهم اونموقع بیایم... البته همیشه و برای هر کلاسی و... یـی این موضوع رو استفاده نمیکنم...
هروقت عجله دارم و تاکسی گیرم نمیاد؛ زنگ میزنم به مامانم و میگم: برام دعاکن ماشین گیرم بیاد...

همون لحظه (یا قبل از قطع کردن ِ گوشی یا به محض قطع کردن ِ گوشی) ماشین گیرم میاد
سلام

تجربیات ِ دوستان خیلی آسمانیه... خاطرات ِ من معنوی هست ... اما زمینیه...

دوران ِ راهنمایی بخاطر ِ فاصلهء زیادی که مدرسه مون با خونه مون داشت و ما سرویسمون زودتر میومد تا توی ترافیک ِ خیابونها نمونیم، یکی دوساعت قبل از خوردن زنگ صف، ما توی مدرسه بودیم.. و چون بچه ها اکثرا از فاصله های دور میومدن (از کل تهران امتحان ورودیش رو داده بودند و میومدند) بعداز پیاده شدن از سرویس ؛ مراقبمون بودن که وارد ِ مدرسه بشیم و بعدش مراقب بودن که کسی از مدرسه خارج نشه..

 من و یکی از دوستانم تصمیم گرفتیم ، بریم توی پارک کنار ِ مدرسه و پیاده روی کنیم... دوست لطیفم، وجعلنا رو بهم یاد داد و گفت بخونیم و از جلو نگهبانان رد بشیم... خوندیم و رد شدیم...

دیگه کار ِ هر روزمون شده بود، صبحها وجعلنا میخوندیم و رد میشدیم... البته وقتی به پارک رفتیم، متوجه شدیم یکی از خانم معلمهامون هم تنهایی میومد برای پیاده روی.. ماهم باهاش همراه شدیم.. و تنها نبودیم... (خانم معلممون، همسایهء قدیم پدربزرگم اینها هم بود)

دیگه من دیدم وجعلنا جواب میده.. زنگ تفریح هم اگه خریدی داشتم و میدیدم بوفهء مدرسه نداره؛ وجعلنا میخوندم و از روبروی صورت ِ نگهبان مدرسه رد میشدم و میرفتم از مغازهء روبروی مدرسه میخریدم و میومدم..

دوران دبیرستان هم برای المپیاد درس میخوندم و از رفتن به بعضی کلاسها معاف بودم.. (معاف بودم که بنشینم المپیادم رو بخونم... و برام غیبت نمیخورد..) موقعهایی که از صبح یکسره درس خونده بودم و سرم گیج گرفته بود ( کلا دوبار پیش اومد) وجعلنا خوندم و از جلو نگهبان رد شدم - و رفتم سینما.. (سینما تقریبا چسبیده بود به مدرسه مون) -راهنمایی پارک نزدیک مدرسه مون بود و دبیرستان سینما...

توی دوران دبیرستان راجع به دین تحقیق میکردم...  دو یا سه بار هم صبحها (با ده نفر دیگه از بچه ها) با وجعلنا از روبروی نگهبان رد شدیم و رفتیم به کلیسا تا با دین و مراسم ِ مسیحیان آشنا بشیم.. (اون کلیسا -که تقریبا نزدیکمون بود- هرروز صبح برنامه داشت..)

توی فیلمها شنل نامرئی کننده و شربت نامرئی کننده و.. نشون میده.. وجعلنا دقیقا همونه....
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
...بلطف پرودگار کریم، در زندگی همیشه محبت، عشق و توجه آن بندگان حضرت رب، که برایم مهم بوده اند روزی این حقیر شده...این رو از بابت این میگم که توی مطلبی که الآن می نویسم شرح یه جرعه عشق ناب و حقیقی هست که البته واسه من همون خودش یه دریای بیکران بوده.غرض اینکه حقیر قبلش پر بوده ام از شیرینی لحظه های داشتن عشق درقلبم(البته به زعم خودم)و هیچ، هیچ تصور و درکی از امکان داشتن چنین حال و شوری که حضرتش اجازه فرموده منت فرموده همه بهرمند شوند، نداشتم...
..........
خب. همه چیز داری، همه چیز رو به راه است. ولی از آنجا که "لقد خلقنا الانسان فی کبد"، نمیشود، نمیشود که درد و رنج نیاید... آن زمان، خیلی دورتر واسه خودم کیمیایی پیدا کرده بودم..یه قطعه ادبی که هر وقت در اوج رنج و درد قرار میگرفتم تکرار ذهنی اش آرامم میکرد، خیلی زیاد...
نه اینکه دعا نکنم خدا روبیادنیارم..نه.ازخداکمک میخواستم و واسه تسکین درد، اجازه میدادم توی ذهنم مرورشه..یه همچین عباراتی داشت:

"گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!
پیشانی اش را ببوسم!
لحاف را بکشم رویش!
دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!
حتی برایش لالایی بخوانم،
وسط گریه هایش بگویم:
غصه نخور خودم جان!
درست می شود!درست می شود!..."

بله... تاثیرگذار و تسکین دهنده.
تااینکه...دردی پیش آمد که.........
توی همون حال و هوا کلام استاد:
(لطفا مثل همیشه با همون صداو لحن گیراشون تصورکنین)

"آرامش عمیق و واقعی چگونه است؟

آرامش به این نیست که گناهان گذشته را فراموش کنی و یا به مرگ و مجازات آینده فکر نکنی...
غفلت از گذشته و آینده تنها یک آرامش سطحی و کاذب می‌آورد.
آرامش عمیق و واقعی در این است که دربارۀ گذشته و آینده‌ات «بارها» با خدا حرف بزنی...
و مناجات کنی... 

آنگاه این خداست که به تو آرامش می‌دهد و تو را نوازش می‌کند.

استاد علیرضا پناهیان"
_______________
"دربارۀ گذشته و آینده‌ات «بارها» با خدا حرف بزنی"

مدام در ذهنم بود، ولی فکرمیکردم خب من که همیشه باخداحرف میزنم!...بعد یه روز تنها، طبق برنامه تندتندمشغول کاری بودم،قصدم هم رهایی ازرنج حتی واسه یه مدت کم بود،حرف استاد هم توذهنم،یه آن آنقدر غم بهم فشارآورد که حس کردم قفسه سینه ام میسوزه، ناخودآگاه دستم رو گذاشتم روی قلبم،فشاردادم،بغضم تکرید و با گریه شدید و حالتی پرعجز و نیاز، بی اراده گفتم:

"نگران من نباش خدایا،
نگران نباش من خوبم، 
طوری نیست...آخ.. آخ.." 

بعدش یادم نیست......
لذت بخش ترین لحظه عاشقانه ای که در تصور نیست.
این ادبیات زمانی به زبان من جاری شد که مدام صدای استاد توی سرم زنگ میزد...
نکته اینجاست;
ماها،چه وقت در اوج دردی که همه چیز را پیش چشم بی اهمیت میکنه و واژه ها رو هم از یادمون میبره این جوری حرف میزنیم؟ 
-زمانی که خواستنی ترین موجودی که باتمام وجود نسبت به حضورش وداشتنش احساس نیاز داریم..در..کنارمان..نزدیک..سایه نگاه پرمهرش حس شدنی، نگران برای ما..دردمند ما..دستهایش روی بازوهایمان باشد، و آماده که سرت را به سینه اش بچسبانی...لااقل واسه من اینجوریه...اول اینو میگی بعد هرچی درد رو اجازه میدی که از چشمات بباره......

این شد...
احساس اینکه چقدر نزدیک است...
 و هست...
و همیشه برای من آماده است

و بعد نوازشش بود و دلداری اش و ... همه سامان امور که نیاز داشتم
...

درباره گذشته و آینده ام بارها با خدا حرف بزنم، بارها...
بارها... دقیقا مثل شخصی که زنده است... هست... حضور دارد

گناهان گذشته را فراموش نکنم...

گاهی قرار نیست جریان تغییر کند، گاهی فقط قرار است ما ظرفیت خودمان را ببینیم. آن وقت شرایط تغییر میکند...

_________
سلام تا حالا موضوعی از طرف استاد مطرح شده؟
پاسخ:
با سلام و تشکر،
متاسفانه خیر.
فایل های تنها مسیر و که خوندم و صحبتی که آقای پناهیان توی برنامه یادخدا شبکه قرآن در مورد مبارزه با نفس گفتن رو دیدم و همینطور صحبت آیت الله بهجت در مورد عرفان عملی حضرت امام ره که فرمودند حضرت امام سر سفره غذا که خورشت سبزی بود میل نمی فرمودند و وقتی پرسیدند چرا میل نمی فرمائید گفتند چون خیلی دوست دارم نمی خورم باعث شد تا سعی کنم کمتر دوست داشتنی هایم رو بخورم یه روز یه غذایی رو که من واقعا اگر هر روز چند بار نمی خوردم فکر می کردم هیچی نخوردم و دیوانه وار اون رو دوست داشتم رو با سختی بسیار سعی کردم و نخوردم و این باعث شد علاوه بر این که دیگه عشق اون خوراکی از دلم بره، شب هم خواب حضرت امام(ره) را دیدم که بسیار خواب خوبی بود
اما چون می گویند تعریف خواب باعث حبط آن می شود خواب را ننوشتم
نام کاربری دانشجو....

فـــــــــــــــــوق العاده زیبا بود متن تان...

من هیچ وقت نمی فهمید چرا خدا ماشین را خلق کرده است.

یک بار که به آسمانش نگاه می کردم

گفتم

من اگر جای تو بودم ماشین را خلق نمی کردم.

گفتم به شهرها نگاه کن.

اخلاق زیر چرخ ماشینها له شده است.

در دود و دم ماشینها دیگر کسی خورشید را هم نمی بیند. تا چه رسد به خالق خورشید.

گفتم زندگی بدون چرخ دنده و ماشین سخت است اما پر از طراوت ایمان و محبت و یکدلی است. پر از معناست.

 

اما چند روز است که نظرم عوض شده است.

پاسخی یافته ام برا سوالم.

انسان باید ماشینی شود تا خدا را بیابد.

فقط در عصر ماشین است که میلیونها انسان می توانند بدون ماشین به کربلا بروند.

زمین به یاد ندارد این تعداد انسان دور همدیگر جمع شده باشند. حتی برای یک جنگ یا برای یافتن طلا هم تا کنون این همه انسان دور یکدیگر جمع نشده اند. حتی ماشین ها هم نتوانسته بودند و نمی توانند این تعداد انسان را دور یکدیگر جمع کنند.

آنها که ماشین را ساخته اند باور نمی کردند در دوران ماشین میلیونها انسان پیاده به سوی معبد حرکت کنند و در راه به یاد خدای حسین باشند.

و هنوز باور ندارند که روزی همه انسانها از چرخ دنده های ماشین رها خواهند شد و به سمت کربلای حسین روانه خواهند شد.

چه کردی حسین با این دلها.

فدای نامت یا حسین.

پی نوشت:

این روزها کوفه حال و هوای متفاوتی دارد. ای کاش دل زینب کوفه زمان اسارت را فراموش کند.

امان از دل زینب.

۰۸ آذر ۹۳ ، ۱۰:۱۱ رحیم منتظر
سلام و سپاس از سایت خوبتون
هشت سال پیش بود که می خواستم آخرین حلقه ارتباط با خدا را بشکنم، آخه راستشو بخواین من تو یک خونواده غیر مذهبی بزرگ شدم، ایام دبیرستان از ترس تمسخر خونوادم، مخفیانه نماز می خوندم، وارد دانشگاه که شدم نمازو هم گذاشتم کنار، ولی از روزه خواری خجالت می کشیدم و هیچ وقت نتونستم کنارش بزارم، ولی حالا دیگه تصمیم داشتم این آخرین حلقه رو هم بشکنم استدلالم این بود که تو که نماز نمی خونی و هیچ کاری برا خدا انجام نمی دی و زنگیت پر از گنا هه الکی گشنگی بکشی برای چی؟ خلاصه یک ماه مونده به ماه مبارک تصمیم جدی گرفته بودم که امسال روزه رو بخورم. اما اتفاق عجیبی افتاد، پنج روز از ماه مبارک گذشته بود که یکدفعه متوجه شدم که نه تنها روزه مو نخوردم بلکه بعد از سیزده سال داشتم نماز می خوندم، جالب این بود که همسرم که اون موقع سه سال بود با هم زندگی می کردیم و می دونست نماز نمی خونم براش سوال نشده بود که چرا حالا دارم نماز می خونم. نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود بعد از اون ماجرا منی که دروغ و غیبت و هزار جور کوفت دیگه نقل و نبات زندگیم بود، اکثرشونو به راحتی کنار گذاشتم و دیگه تمایلی بهشون نداشتم.
البته این فقط آغاز معجزات زندگیم بود، معجزاتی که نمی دونم خدای مهربون چرا برای من خواسته بود.
انشا الله اگه قسمت بشه بقیه تجربیاتم و بعداً بهتون می گم.

سلام خدا بر همه ی شما 
تجربه من در مورد شوق و اشتیاق واقعی برای زیارت هست . این که اگر واقعا از صمیم قلب شوق برای دستیابی به مطلوب داشته باشی حتما خداوند آنرا نصیب می کند . 

چند سالی بود که من محبت و شوق زیارت اباعبدالله ( علیه السلام ) را داشتم و دعا می کردم که خدا نصیب کند ، ولی خیلی أسرار به دعا نداشتم به قولی به کمال نرسیده بود. 
دوستی داشتم که ایرانی نبود کافر بودو خداوند رحمت بی نهایتش را شامل حالش کرده بود و مسلمان شده بود و شیعه . و سال قبل رفته بود کربلا و از زیارتش برای ما می گفت ، و من از أین که فیض زیارت کربلا نصیب ایشون شده و چرا نصیب من نمی شود خیلی حسرت می کشیدم  . تا أین که محرم رسید و شبهای محرم خوشبختانه در کشوری که من بودم  مراسم به خوبی برگزار می شد . أین محرم دل من خیلی شکسته بود به حدی که در گریه های روضه به شدت منقلب می شدم و ندا می کردم که : آقا جان می دانم ناقابلم ... ولی شما مرا به کرمت مهمان کن . 
هنوز ده روز از عاشورا نگذشته بود که خواب مادرم ( خدا بیامرزدشون) را دیدم ، آمدن دست من را گرفتن بردند به دو حرم که نزدیک هم بودند و خادمین حرم لباس بلند و کلاه مخصوصی به سر داشتند . 

خلاصه صبح که برای همسرم خواب را تعریف کردم گفتند حرم حضرت عباس علیه السلام و حضرت اباعبدالله علیه السلام بود . 
و هنوز محرم صفر تمام نشده بود که من از یک کشور دور با فرسنگها فاصله عازم مشهد مقدس و از آنجا کربلای معلا شدم و به قدری مقدمات أین سفر سریع و آسان انجام شد که قابل باور نبود . 

و من أین تجربه رو بدست آوردم که تا شوق وصال واقعی در ما نباشد به مقصد نمی رسیم . 
و زیارت کربلا برای من لحظه به لحظه آش درس بود . عجیب چشم دل آدم باز می شود . عجیب نکته ها را می گیرد و دل را صفا می دهد . 
کاش حاج آقای پناهیان یک جلسه سخنرانی هم بگذارند که چگونه آن حال بعد زیارت را حفظ کنیم . 
با سپاس و تشکر فراوان 
۰۴ آذر ۹۳ ، ۱۳:۳۸ امیر حسین

به نام خدا

سلام.

مدتی بود سخنرانی تنها مسیر 1 رو گوش میکردم. صحبت به تاثیر مبارزه با هوای نفس در روشن کردن بیماریهای پنهان نفس برای آدمی  رسیده بود.(مثل کبر و حسد و راحت طلبی و ...)

تا اینکه یه روز سر نخوردن آخرین لقمه نهارم با نفسم مبارزه کرم. من معمولا ماه رمضون راحت روزه میگرفتم و حتی بعد از اذان هم نماز و تعقیبات میخوندم و عجله ای برای افطار نداشتم. اما عادت داشتم که همیشه ته ظرف غذا رو پاک کنم تا اسراف نشه اون خوراکی.

اما این  بار میخواستم خلاف عادت و ارزشهام کار کنم. یه لقمه رو نخورم. و این برام خیلی سخت بود 10 دقیقه با خودم کلنجار رفتم. بالا خره قیدشو زدم. البته نیم ساعت بعد برگشتم و یه بشقاب دیگه غذا خوردم ولی به هر حال اون یه لقمه رو اون لحظه بیخیالش شدم.

 وقتی رفتم اتاقم به دلم افتاد که بیماریهای پنهان نفسم رو لیست کنم برای مبارزه بااون بدی ها. فکر میکردم باید یه چهار پنج تایی بشه آخه من یه جورایی بچه مثبت فامیل هم حساب میشم.

مداد رو که دستم گرفتم یه ریز کلمات میومد بدون توقف مدام کارهای گذشته خودمو به خاطر میآوردم و میفهمیدم که مصداق چه بیماری هست و بدون مکث 68 تا بیماری پنهان نفسم رو روی کاغذ آوردم.

حالا میفهمم مبارزه با هوای نفس یعنی چی و چه آثاری داره. میفهمم چرا اون روزه گرفتن ها این اثری رو که به تعویق انداختن این لقمه غذا داشت نداشت ...

حالا باید بااین 68 تا مبارزه کنم و نیاز به دعای خیر شما خوبان دارم.

التماس دعا.

پ.ن:از استاد و دست اندر کاران سایت کمال تشکر رو دارم.

 میخواستم دو تا تجربه از خودم که بعد از گوش دادن به سخنرانی های استاد برایم اتفاق افتاد عرض کنم. استاد سخنانشون خیلی راسته باور کنید من تجربه کردم و ایمان آوردم.

یه بار داشتم به یکی از سخنرانی های استاد گوش میکردم که فرمودند هروقت دلتون برای امام رضا تنگ بشه یعنی حتماً امام رضا (ع) هم دلش برای شما تنگ شده، اینو که شنیدم خیلی دلم شکست و شدیداً به یاد امام رضا افتادم همون شب در خواب خودم را در حرم امام رضا (ع) دیدم و اینکه یک نامه ای رو حضرت برای این بنده فرستاده بود که به زبان عربی بود و در روز بعدش مشکل پایان نامه ام حل شد.

تجربه دومم به سخنرانی استاد در بیت الزهرا با موضوع محبت روش تربیتی خدا گوش میدادم که فرمودند امام حسین (ع) ما رو دوست داره. من این سخن استاد را عمیقاً باور کردم در روز بعدش اول اینکه یه پرچم که از حرم امام حسین (ع) آورده بودند را تونستم زیارت کنم. بعدش تو قرعه کشی انجمن دانشگاه برای پیاده روی اربعین اسمم در اومد که برم زیارت.

الطاف الهی و ائمه دائماً در زندگی همگی ما جاریست فقط باید دقت کنیم و آنها را بفهمیم و شکرگزار باشیم.

 من واقعا به سخنان استاد ایمان آوردم و همین باعث شد به ولایت ولی امر مسلمین حضرت آقا (سید علی آقای خامنه ای) نیز خیلی بیش از پیش اعتقاد پیدا کنم و حاضرم جونم رو در راهشون فدا کنم.

خداوند متعال را بابت نعمت وجود اساتید بزرگوار و دوست داشتنی مثل حاج آقا پناهیان شکر می کنم.

یا علی

سلام  وقتتون بخیر حتما شما هم تجربه کردید هیچ کدوم از خاطره هایی که داریم به قشنگی خاطراتی نیست که با خدا داریم حتی اگه حالمون رو  بگیره آخه خب باحالتر و باصفاتر از خدا نداریم .برام زیاد پیش اومده اما ی دو تاش رو می نویسم 
یکیش مربوط به پایان نامه دانشگاهمه وقتی موضوعش رو انتخاب کردم یکی از همکلاسی هام که دید کارم خیلی سخته بهم گفت قبل از شروعش ی دو رکعت نماز بخون خدا کمکت کنه (انگار اون حرف رو خدا تو دهنش گذاشته بود واسه امتحان من ) منم که همیشه کارا به نظرم آسونتر از اونی که هستن میان به اون چیزی نگفتم اما تو دلم خندیدم که چقدر شلوغش میکنه و سخت میگیره ، نماز خوندن نداره که ، چشتون روز بد نبینه از همون اول همش گره تو کارم می افتاد اینقدر عذاب کشیدم سر پایان نامم که الانم یاد اون روزها می افنم تنم میلرزه انگار ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بودن تا کار من به سرانجم نرسه تمام اعتماد به نفسم رو از دست داده بودم تا حدی که دیگه نمرش برام مهم نبود فقط آرزو میکردم تموم بشه خدا رو شکر آخراش به ماه رمضون خورد اینقدر در خونه خدا اظهار پشیمونی و گریه کردم تا اینکه بالاخره بعد ماه رمضون تموم شد ولی با اینکه تمام نمره رو گرفتم اما بازم تا لحظه آخرش کارم به سختی پیش میرفت . همیشه فکر میکنم همه اون سختی ها ی عجیب و غریب بابت همون نیشخندم بود که بدجوری کامم رو تلخ کرد .  اما ناگفته نمونه من این گوش پیچوندن های خدا رو مثل نازکشیدن هاش و اجابت کردن هاش که کم هم نبوده دوست دارم چون بهت نشون میده که حواسش بهت هست مثلا ی دو باری که درباره حجابم اهمال کاری کردم  مثلا یه آرایش مختصر (خیلی خیلی کم ) یا مثلا ی لباسی که یکم جلب توجه میکنه همچین حالمو میگیره که دیگه مطمئن شدم هیچکی بیشتر از خدا رو من غیرت نداره . فداش بشم که خیلی خواستنیه .از همگی التماس دعا .

به نام خدا

طرح مطرح کردن تجربیات معنوی میان مذهبی ها که بیشتر مخاطب این سایت می باشند عالیه.

من یک پیشنهاد برای این طرح دارم.

اصلا میشه یک صفحه جداگانه در سایت ایجاد نمود با عنوان تجربیات. تجربیات رو دسته بندی کنید خیلی بهتره. دسته بندی موضوعی بشه مثلا موضوعات حتی غیرمعنوی یعنی درواقع تجربیات غیرمعنوی آدمهای معنوی و مذهبی.

قابلیت جستجو میان یک موضوع یا تمامی موضوعات رو هم قرار بدید که بهتر.

به هرحال همه ما حرفهایی توی دلمون ممکنه باشه که شاید نتونیم رودر رو چهره در چهره در جمعی مطرح کنیم ولی این فضای مجازی ازین جهت برای انتقال تجربیات خیلی مفیده.

سلام.هر کسی تلاش کنه رضایت خدا رو داشته باشه خدا هم یاریش میکنه.قضیه برمی گرده به سال89 که میخواستم برم دفترچه بفرستم واسه سربازی.رفتم پلیس بعلاوه ده که فرم نهایی رو ارسال کنم.موقعی که فرم رو به طرف دادم گفت کپی شناسنامه میخوام و منم نه شناسنامه همراهم بود و نه کپی اون.گفتش اگه فقط شماره سریالش رو برام بخونی کافیه.منم گفتم الان زنگ میزنم و خونه و شماره رو میگیرم.گوشی رو که در آوردم دیدم باتریش تقریبا خالیه و هربار که میرفتم زنگ بزنم خاموش میشد و من دوباره روشنش می کردم.یه ده باری سعی کردم و موفق نشدم.خیلی ناراحت شدم که توی کارم گره افتاده و از کم فکری خودمم ناراحت شدم که چرا شناسنامه رو نیاوردم.اصلا روم نمیشد از یه نفر دیگه هم یه دقیقه گوشیشو قرض بگیرم.ناچارا و با عصبانیت و ناراحتی تمام برگشتم خونه و شناسنامه رو برداشتم و دوباره رفتم همونجا.وقتی رسیدم اون طرفی که باید فرم و شناسنامه رو بهش میدادم رفته بود واسه یه کاری و چند دقیق بعدش قرار بود بیاد.اونجا هم یه چند نفری نوبت بودن و روی صندلی نشسته بدن.وقتی چند دقیقه بعد طرف اومد من دیدم کسی حواسش نیست و گفتم بهترین فرصته که برگه خودم رو سریعتر بدم و بی خیال نوبت و این چیزا بشم.رفتم جلو ولی یک لحظه با خودم گفتم این جوری حق دیگران حتی واسه چند لحظه ضایع میشه و این کار درستی نیست.اون کسی که نوبتش بود رو صدا زدم و گفتم بیا فرمت رو بده.بقیه افراد هم اومدن و حالا من 6 نفر عقب افتادم.در حین انتظار بودم که با بغل دستیم شروع به صحبت کردم و اونم گفت نیازی نیست الان فرم رو بفرستی.برو دوره های کفایت از آموزش داخل شهر و بعد دو ماه دوره دیگه آموزشی نمیخواد بری.دوستای عزیز این حرف به دلم نشیت و جاتون خالی دو ماه روزی 3 ساعت کنار خونمون رفتم دوره های کفایت از آموزش و بعدش هم کسری خدمتم جور شد و کلا دیگه سربازی نرفتم و کارت معافیت جبهه اومد درب خونمون.هدف از این خاطره این بود که حق هیچ کسی رو سعی کنیم حتی اگه خیلی ناچیز باشه نادیده نگیریم
خاطرات قشنگی بوددست همتون دردنکنه خیلی لذت بردم وباهاشون اشک ریختم انشاالله همیشه الطاف خفیه ی الهی شامل حالتون بشه
تجربه معنوی ما خیلی دور از واقعیت بود که ثبت نشد؟
بابا کسی که همچین سایتی توفیق پیدا کنه بیاد که اهل دروغ نیست
پاسخ:
با سلام،
با این نام کسی تجربه ای ثبت نکرده.
سلام،من همونی هستم که تجربیاتم روبااسم یاحسین (ع)مینوشتم!!!ببخشیدچون تازه فهمیدم نبایدازاین اسامی استفاده می کردم ازاین به بعداگرانشاالله توفیقی باشه وتجربه های معنوی داشتم بااسم س .ن میذارم اگرامکان داره اسم کامنت های قبلیم که بااسم یاحسین(ع) گذاشته بودم روبه(س.ن)تغیربدین...


خب تجربه ی معنوی بعدی من
که بازهم ازعنایت خدای مهربونم تشکرات ویژه دارم
همونطورکه میدونیداگرتجربه های قبلی من روخونده باشد،من احکام واطلاعات مذهبیم پایینه ،البته دارم حوزه اسم مینویسم که انشاالله نواقصم روبرطرف کنم،خوداین حوزه اسم نوشتنم حکایتیه ها،تصورکنیدمنی که مجلس گرم کن بودم وعاشق عروسی، کی باورش میشه!حالامیخوام اگه خدابخوادبرم بشم طلبه،البته بادعاهای شمااگه توفیق بشه،چون تازه تومرحله ی پیش ثبت نامم!!!!،ولی خب درحال حاضراونقددراطلاعات مذهبی قوی نیستم
خلاصه ماجرای من: من نمازم روخیلی سرسری ودرهرزمانی ازروزکه بیشترحالشوداشتم نه اول وقت! می خوندم،به ادای جملات دقت کافی نداشتم واونقدرسریع میخوندم وخودم هم اصلا متوجه نبودم دارم غلط میخونم وهمیشه هم شک داشتم توتعدادسجده والبته همتی هم نمی کردم نقصموبرطرف کنم بااینکه میدونستم مشکل دارم!!!...دیگه حساب کنیدنمازمن چی بود!!! تااینکه خوابی دیدم که من روبه خودم آوردوبعدازاون هم سخنرانی های سیرمطالعاتی حاج آقاپناهیان چگونه یک نمازخوب بخوانیم روشروع کردم به گوش دادن وخداروشکرواقعابهم کمک کردتمرکزم روبردبالاازاونموقع تاحالاهم نمازم روتقریبابدون شک خوندم الحمدالله...
یک بارخوابی دیدم که یه جوری مثل الهام قلبی ،شخص نبودولی به وجودی نه فرشته نه انسان،نه میتونی بگی هست نه میتونی بگی نیست یه چیزی مثل الهام درونی ولی میدیدمش یه وجودی مثل انسان داشت، کنارم ایستاده بودوخیلی صمیمی ودوستانه طوری که خندش هم گرفته بودازطرزقرائت کردن من، قرائت صحیح سوره ی توحید روبهم تذکرمیدادباخنده بهم گفت کُفُوًا أَحَدٌ درسته نه   کفف احد،داشت ادای درست سوره ی توحیدروبهم تذکرمیدادودرعین حال ازسادگیم هم خندش گرفته بودصبح که ازخواب پاشدم سریع سوره ی توحیدوخوندم دیدم راست می گفت،تاحالااصلابه همچین موضوعی توجه نکرده بودم! من وقتی نمازمی خوندم اونقدتندتندقرائت می کردم که شبیه کفف احد،ادامیشداونجابودکه یه لبخندمعنی دارزدم که خدایاداری بازندگی من چیکارمی کنی؟منوبه کجامیخوای برسونی...چه رسالتی به دوش من گذاشتی که اینقدرزیباداری هدایتم میکنی
خدایاامتحانای راحت ازم بگیر...
راستی من علت این عنایت خداروبه 2تانکته ارتباط می دم چون لیاقتی درخوراین عنایات دروجودخودم نمیبینم:
1)اینکه تلاش می کنم هیچوقت دروغ نگم البته تلاش می کنم ادعانمی کنم که هیچ وقت دروغ نگفتم
2)احترام به مادرم که درهرصورت سعی می کنم حفظ بشه واین رویک قانون میدونم،پدرم هم به رحمت خدارفته،روحش شادبادوقتی من به دنیااومدم فوت کرده بود،شایددعاهای پدرم هم بی تاثیرنباشه،...پدری که هیچوقت آغوشش رودرک نکردم وچون برای تربیتم بالاسرم نبوده ازاون ور تغذیه معنویم روانجام میده،چون به تعریف مادرم خودش آدم مذهبی بودوهرروزتوخونه باصدای بلندقرآن قرائت می کردووقتی زنده بوددرایام محرم وتعذیه هانقش حضرت عباس روبازی می کرد،خدارحمتش کنه برای شادی روحش:اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم
خدابه نفس استادبرکت بده من هرروزگوش می دم وکلی نکته یادمیگیرم الهی که خداعاقبت ماواستادوختم به خیرکنه اونهم دررکاب آقا...الهی استاددرحکومت امام زمان سخنرانیهاشون روادامه بدن
خیلی به حاج آقاسلام ماروبرسونیدوالتماس دعابگیدازطرف من خیلی ازعاقبتم میترسم...
اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم
سلام
من گرچه پرازعیب ونقص وگناهم ولی چون سعی می کنم خوب باشم وخوبی هارویادبگیرم خداخیلی بهم لطف داره درصورتی که من اصلالیاقت الطافش روندارم...الحمدالله که خدای مهربونی دارم
بسم الله الرحمن الرحیم
سال دوم دانشگاه بودم وخوابگاهی، نزدیک عیدبودوکاروان راهیان نوری که من تاحالانرفته بودم ودوستان اصرارمی کردندکه ثبت نام کنم ولی من هم که خانواده دوست بودم وعاشق خریددم عید،زیربارنرفتم واونسال شرکت نکردم البته ناگفته نماندته دلم میگفتم بریم یه هفته اونجاچیکارکنیم!همش خاک وخوله،چی داره مگه ولش کن،خریدعیدوحال وهوای دم عیدبیشترحال می ده خلاصه باهمه ی این اوصافاون سال نرفتم،دوستام رفتنوبعدش کلی خاطره های خوب برام تعریف کردن،تااینکه زمان گذشت وواردسال سوم دانشگاه شدیم ومن شدم مسئول ورابط بچه های ترم اولی هابرای اردوی ورودی جدیدهاکه  اونجایه کلیپی بهم دادن ازعکسهاوخاطرات دانشجوهادراردوهای سال قبل،ازاردوکه برگشتیم خوابگاه نشستم توسکوت وتنهایی اون کلیپودیدم که توش چندتایی هم ازعکسهای راهیان نورسال قبل بود،به انتهای اون کلیپ که رسیدم به عنوان اختتامیه کلیپ یکسری حروفی پشت سرهم می اومدکه آخرش یک جمله ای روتشکیل میداد


ر     ا    ه     ی   ا    ن    ن    و   ر   ا     م     س     ا     ل     م       ن       ت      ظ     ر     ت     ا     ن     ه      س      ت      ی     م


راهیان نورامسال منتظرتان هستیم،انگارکه این جمله مخاطب خاصش من بودم،موبه تنم سیخ شد،قشنگ احساس می کردم ،منوخواستن وامسال هرطوری شده بایدبرم ویه خبرایی هست...اونموقع آبان ماه بودومن خیلی میترسیدم نکنه تااسفندکه زمان اردوهست نظرم عوض بشه...
خلاصه موقع ثبت نام شدوباوجودمخالفت های خفیفی که خواهربزرگترم داشت ،موفق به ثبت نام شدم وراهی شدیم من اون موقع تازه 6-7ماه بودکه چادری شده بودم ویه آرایش ملایمی هم صورتم داشت همیشه وهیچوقت بدون کرم آرایشی بیرون نمیرفتم،وبچه های اردوهم که غالبامذهبی بودن وآرایش مارایش توکارشون نبود پیش خودم می گفتم خدایاحالااینوچیکارکنیم من پیش اوناکه روم نمیشدآرایش کنم ازطرفی هم چون عادت کرده بودم بدون آرایش خودموخیلی زشت میدیدم،این اولین لطف این سفربودوقتی اون مدت همش زجرکشیدم به خاطرآرایش نکردنم!!!چون جدای ازخجالت اونقدرفرصت کم بودوبایدسریع حاضرمیشدیم که وقتشم پیدانمی کردم،دیگه شروع شداصن ازاینکه اینقدزودحاضرمیشدم ولازم نبوداونهمه زحمت بکشم واسه آرایش کردن بعد2ساعت بعدش دوباره مجبورباشم تمدیدش کنم احساس آرامش می کردم،چون بقیه هم همینطوربودن ،صورت آرایش نکرده ی من بینشون به چشم نمی اومد،خیلی حس خوبی پیداکرده بودم،رفتیم شلمچه همزمان با حضورمایک شهیدازشلمچه تفحص شداون هم توغروب شلمچه که مثل قیامت بود،اونم برای منی که مبانی مذهبی قوی نداشتم واولین بارم بودکه همچین حال وفضای معنوی رودرک می کردم،فهمیدم واقعایه خبرایی هست ،وجودشهداروحس می کردم هنوزم حسشون می کنم ،فداشون بشم خیلی به من لطف داشتن،روزآخرشدورفتیم معراج الشهدااونجاهم مداحی شهیدگمنام سلام وکلیپ مادرشهیدصبوری روگذاشتن که دیگه اصن داغونمون کرد!!!
اونجاهم تموم شدواومدیم تواتوبوس نشستیم ومنتظربودم بقیه هم جمع بشن تاراه بیفتیم بچه هاگریه ای بودکه می کردن،بعدیکی ازهمون مسئولین معراج الشهدااومدن وبه یکی ازبچه هاکه خیلی منقلب شده بودو روی صندلی های ورودی اتوبوس نشسته بود،نمیدونم برچه اساسی که فقط خوداون آقامیدونه وچیزی به مانگفتن فقط به اون یه نفرتکه ای ازکفن یک شهیدگمنام روداد،وگفت این کفن مسئولیت میاره میتونی بپذیری؟خلاصه اینجوری شدکه اصرار فراوان ازسوی بچه های اتوبوس به اون آقاکه ماهم میخواییم ،ازبین اونهمه اتوبوس که رفته بودیم فقط اتوبوسی که ماتوش بودیم به واسطه ی همه ی این اصرارها تکه ای ازکفن اون شهیدرودادندبه هرکدومون،که من توجانمازم گذاشتمش وکنارمهرم که هربارلمسش می کنم یک خنکی عجیبی داره،ماجرابه اینجاختم نمیشه،نکته ی دیگه ای که دوست دارم بهش توجه کنین،اونسال برحسب اتفاق ماروبردن منطقه ی شرهانی واولین ومنطقه که رفتیم شرهانی بوددرحالی که اصلادربرنامه نبود!وتاحالاهم تواردوهای قبلی به اون منطقه نرفته بودند،این قسمت شرهانی روداشته باشین ادامه داره...
ماازاردواومدیم خونه 2-3روزدیگش عیدمیشد،بعدازعیدکه رفتیم دانشگاه به ماخبردادندکه بعدازسالها اصراربچه های بسیج برای تدفین شهدادردانشگاه،به صورت معجزه آسایی درعرض همین 2هفته ی عیدموافقت شده وجزئیات اون ماجراهم بماندکه سخن بسیارطولانی میشه گرچه شنیدنی هست،خلاصه گفتن برای مراسم تدفین خادم میخوان وازقبل بایدتوسایت ثبت نام می کردیم که من چون خبرنداشتم ثبت نام نکرده بودم ولی گفتم من کاری ندارم میرم جلسه ،اگه قسمت باشه بدون ثبت نامم میپذیرنم،تازه تازه داشتم عاشق شهدامیشدم،خلاصه رفتمواسممونوشتن وقرارشدقرعه کشی کنن،به علت تعدادبالای متقاضی ،آقاقرعه کشی شدومن به عنوان خادم درورودی اصلی انتخاب شدم،باورم نمیشد خیلی باشکوه بودیکی دوهفته ای برای فضاسازی تواون محل بودیم هرشب هیئت برگزارمیشدهمزمان برادران داشتن قبرهاروچون 2تاشهیدبودن ،آماده می کردن ،خیلی احساس نزدیکی می کردم باشهدا،احساس می کردم قراره 2تاازبرادرامودامادکنیم یکیش19ساله که تازه تفحص شده بود!!!یعنی توهمون بزه ای که مااونجابودیم  منطقه تفحص این شهیدشرهانی بودیادتون هست که گفتم چقدراتفاقی مارفته بودیم شرهانی!!!قطعاکه هیچکدوم ازاین اتفاقا،اصلااتفاقی نبودن،یکیش23ساله بودن انگارهرشبی که مااونجابودیم من حضوراین 2تارواحساس می کردم لبخندشونوحس می کردم،نمیتونم احساسموبهتون بگم کاش خداقسمتتون کنه خودتون حس کنید...خلاصه رسیدیم به شبی که فرداش قراربودتشیع انجام بشه،همه ی بچه های خوابگاهها ومردم شهردعوت بودن مسجدوقراربودپیکراین 2شهیدبزرگوارروبیارندبرای وداع،این تابوتهاکه واردشدندنمیدونیدچه ابهتی داشتن ،قشنگ احساس می کردم  انگاریک جوان رشیدجلوی تابوت بایک لبخندواردمسجدمیشد،خدای من چه شکوه وعظمتی بود،مراسم تموم شدوهمه ی بچه های خوابگاهی روبااتوبوس برگردوندوبازهم خیلی اتفاقی نشدمن بابچه هابرگردم موندنم به اختیارخودم نبود!!!که اصلااتفاقی نبودمابه همراه تعدادکمی ازبچه های غیرخوابگاهی که باخانواده هاشون اومده بودن موندیم تومجلس ویک مجلس کاملاخصوصی باشهدا!!!دیدین وقتی عروسی باشه فامیلای درجه ی یک یه شب قبل ازبقیه مهمونامیان!همونطوربوداحساس غروربهم دست داده بودمن اصلا توبرناممم نبودکه بمونم تومسجد!!!اونهم تادیروقت!!!اون هم دریک مجلس خصوصی!!!آن شب هم باهمه ی جزئیاتش گذشت ورسیدیم به روزباشکوه دامادی این 2شهیدعزیز،من خادم جلودرب ورودی خوش آمدگویی می کردم ،مهمانان عجیبی داشتیم هرکس یه جورخبردارشده بود،یکی بودمیگفت دیشب توخواب دیدم واصلاازقبل خبرنداشته!!!مهمانهایکی یکی واردمیشدندخدای من،تابوتهارومیدیدم که دارن میارن ،وباچشم دلم میدیدم 2تاجوون که لباس دومادی برتن کردن،جلوی تابوتها، دارن میان،امامن نمیتونستم باورکنم دل کندن خیلی سخت بودخیلی،وقتی کارتدفین تمون شد،دوباره با چشم دلم میدیدم 2تاجوون روکه به سرمنزل مقصودرسیده بودندوکناقبورشون نشسته بودن وهمچنان لبخندبرلب...عروسی تموم شد،2تاداداشیارفتن خونه ی بخت...خوش به حالشون..
مراسم تموم شد

صبرکنیدهنوزقضیه تموم نشده...
من باکلی دلتنگی،من باکلی بغض،من باکلی حرف نگفته تودلم برگشتم خوابگاه،شب شده بودخوابیدم
صبرکنیدقضیه هنوزتموم نشده...
خواب دیدم
صبرکنیدقضیه هوزتموم نشده،میتونیدحدس بزنیدمن اون شب چی خواب دیدم؟
خواب تدفین شهدامون رودیدم  خیلی باشکوه وباعظمت بودهمه ی خادمابودن ،دورتادورایستاده بودن حالت دایره واری وپرازجمعیت بودمراسم ومن ازدورداشتم تماشامی کردم حضرت ابولفضل العباس،قمربنی هاشم ،یساقی دشت کربلا امیدبچه های امام حسین،بالباس عربی وسفید باهیکلی رشیدوپرابهت باهمون دستهای بریده شده وجداازتنشون باخوشحالی داشتن ازهمه خادمایکی یکی تشکرمی کردن ...
یاعباس ابن علی فدات بشم
خدایاشکرت من لایق نبودم
هرچندکه درقالب نوشته نتونستم واقعیت رواونطورکه بودباهمه ی جزئیاتش بیان کنم...

خدایانصیب همه کن خدایاهمنشینی باخوبان رو
ازاون قضایابه بعدمن دیگه هیچوقت آرایش نمی کنم...هرروزدرهای جدیدی ازرحمت الهی به روم بازمیشه
ازهمتون التماس دعادارم ،دعاکنیدهمگی عاقبت به خیربشیم
من این حرفهاروتاحالاجایی نزدم،ولی بازهم چندتاخاطره ی معنوی دارم که براتون میزارم ،شماهم ماروازاین خاطراتتون بی نصیب نزارید
یاعلی

سلام بنده از شهرستان رفتم قم برا کاری دانشگاه 3 روز سامانشون قطع بود هر روز حرم دعا میکردم نشد که نشد سابقه نداشت امدم خونه همسرم گفت مادرت دلش میخواست با تو به قم بره توفیق بود یک هفته دیگه با مادرم رفتم کارمم جور شد تو زندگیم خیلی مدیون فرزندان حضرت موسی بن جعفرم
۲۳ مهر ۹۳ ، ۱۸:۴۳ زهرا نورانی
برای سرگشته:
شما چرا فکر می کنید شهدا خیلی سخت می گیرن؟ آخه من از اونها جز لطف و بزرگواری ندیدم. اصلا حالم می گیره این جمله ی شما رو می بینم!
با سلام...
خیلی عالیه... و واقعا خدا قوت .....سایت خیلی خیلی بهتر شده....

سرگشته و حیران موندم که که چطوری میشه مطمئن شد که نگاهم به شهداء براساس توهم نیست ؟؟؟
خیلی بهم ریختم کمکم کنید...
شهداء خیلی سخت میگیرن....
انگار فقط من آدم بَده ام... مگه بَدا دل ندارن؟


۱۱ مهر ۹۳ ، ۲۰:۱۲ زهرا نورانی
خدا تو قرآن گفته : و لا تقولَنَّ لشئٍ إنّی فاعِلٌ ذلکَ غدا إلّا أن یشاء الله
بارها تو زندگی ام تجربه کرده م که برای هر کاری، هرچند کوچک، اگه ان شاءلله نگم، انجام نمیشه... اصلا یه جوری میشه که خودم کلافه میشم .. بعد فکر میکنم.. یادم میاد که آره، ان شاء الله نگفته بودم وقتی قصد انجامشو داشتم.
 دوستان هر وقت خواستید کاری کنید، حتما ان شاء الله بگید
سلام
خدا قوت
خیلی وقت پیش یه چیزایی ذهنم رو درگیر کرده بود و آزارم می داد.یکیش این بود که چرا نمیتونم با قرآن ارتباط بگیرم و باهاش خیلی بیگانه بودم.
سال 84-85 بود تو یکی از جلسات هفتگی آقا پناهیان از ایشون این سؤال رو پرسیدم و از ایشون راهکار خواستم.تو فرصت کمی که داشتند بهم گفتند:"سوره یس رو بخون.یس قلب قرآنه ان شاالله قلبت با قرآن مانوس میشه."
بنده هم تمام تلاشم رو کردم که حداقل سوره یس رو هر روز بخونم.اوایلش سخت بود...
روزها گذشت و واقعا مهر قرآن به دلم نشست و سعی میکنم هر روز یه چیزی از قرآن بفهمم...بماند که هیچ وقت نتونسته ام حقش رو ادا کنم!اما بالاخره بعد از سالها تونستم با قرآن ارتباط بگیرم و البته همیشه دعاگوی آقا پناهیان هستم.
در ضمن الان تو علوم قرآن و حدیث مطالعه میکنم و بسیار به رشته ام علاقه مندم.
دوست داشتم این تجربه رو با شما درمیون بذارم....
و من الله توفیق
التماس دعا

سلام دوستان.به خاطر تغییرات سایت تبریک میگم.واقعا زیبا شده.

من از دوران نوجوانی دچار یک بیماری روحی بودم که خودمم خبر نداشتم و فقط علائمش رو میدیدیم.تا 17.18 سالگی که از طریق روانشناس و روانپزشک افتادیم دنبالش.تقریبا 1 سالی پیش روانکاو رفتم و مدت کوتاهی ام پیش روانپزشک . من خیلی نا امید بودم و اصلا با خانوادم برای درمان همکاری نمیکردم و فقط میگفتم نه درست نمیشه.مدتی گذشت خودم هم خسته شده بودم.طوری شده بود که دیگه خانوادمم از دکترا قطع امید کرده بودن.اعتقادات مذهبی خیلی قوی هم نداشتم.سال 90 رفتم راهیان نور وقتی برگشتم یکی از دوستان 1 ختم قرآن بهم داد و روزانه شروع کردم به خوندن قرآن و نمازم رو هم اول وقت میخوندم .گذشت و گذشت بازم خبری از خوب شدنم نبود.سال 91 دوباره رفتم راهیان نور.بازم مریضیم خوب نمیشد ... اما هر سفری که رفتم بار معنویش برام موند و من امیدم بیشتر شد.هفته ای 1 روز میرفتم حرم امام رضا.مامانم میگفت هر کی جای تو بود تا الان شفا گرفته بود از امام رضا.تو میری حرم اصلا دلت با آقا نیست برای همونه که هیچ تغییری نمیکنی.پاییز 92 بود که دیگه واقعا خسته شده بودم از گوشه گیری و افسردگی و علائم وسواسی که به خاطر بیماریم بود.از اون موقع به جای هفته ای 1 روز از کلاسای درسمم میزدم و میرفتم حرم اما هیچی به خانوادم نمیگفتم چون تحمل اینکه بگن تو زیارتت قبول نیست و تو اصلا دلت با آقا نیست رو نداشتم.... شرایط بسیار سختی بود ... تا اینکه یه شب خواب دیدم رفتم کربلا.تو خوابم 1 جا شفا گرفته بودم و 1 جا بیمار بودم . تو خوابم در قبر امام حسین رو باز کردم و با تمام وجود توشو نگاه کردم .... اما جز تاریکی چیزی ندیدم . دلم خیلی شکست ... تقریبا مدتی بعد از این خوابم خواهرم زنگ زد گفت دارن برای کربلا ثبت نام میکنن توام بیا بریم خدا رو چه دیدی شاید ای گره ی کور به دست امام حسین باز شد ... خیلی نا امید بودم اصلا فکرشم نمیکردم بشه برم.پول سفر هم از طریق وام جور شد و 24 آبان 92 رفتیم کربلا .... بعد از سفر کربلا وقتی اومدم اینقدر صبرم زیاد شده بود که تحمل کردن علائم بیماری واسم خیلیییییییی آسون شده بود ... اما بازم خوب نشده بودم ... یه روز داداشم زنگ زد گفت : فلانی تو رفتی کربلا چیکار کردی؟؟؟ما انتظار داشتیم تو رفتاراتو تغییر بدی و عین بقیه آدما عادی بشی .... ( بیماریهای روحی مستقیما تو رفتار اثر دارن . اما برای شخص تغییر رفتار سخته. ) بغض گلومو گرفت گفتم من خودمم تحمل خودمو ندارم واقعا بریدم . دیگه جز کربلا رو این زمین جایی نمونده که نرفته باشم ...... از کربلا که اومدم این بار نه برای شفا گرفتن که فقط به عشق زیارت میرفتم حرم و مباحث تنها مسیر رو هم که مبارزه با هوای نفس بود به طور جدی دنبال میکردم ... سعی میکردم همه جوره نفسم رو بزنم . این به از بین بردن بیماریم کمک فوق العاده ای کرد ... سال نو 93 وقتی کنار سفره 7 سین بودم فقط آرزو کردم خدایا تا سال بعد مشکلم رو حل کن و اگه قسمت این نیست که حل بشه مرگم رو نزدیکتر کن تا مایه ی زحمت دیگران نباشم .... از عید به بعد حالات معنوی شدیدی پیدا کرده بودم هر جا میرفتم کارم زود راه میفتاد ... گاهی نور چهره ی بعضی هاشون رو خوب حس میکردم و پر از آرامش میشدم . تا اینکه روز 9 اردیبهشت . که حدود 1 سالی از گوش دادن من به روضه های امام حسین میگذشت و  6ماه از سفر کربلا رفتم حرم امام رضا .قبل از حرم حسابی قاطی کردم بودم مامانم گفت چیکار میکنی؟گفتم مبارزه با هوای نفس ...هر کاری که مخالف نفسم باشه حاضرم انجام بدم . گفت اگه واقعا راست میگی بیا این لباسی که برات هدیه خریدم و هیچوقت نپوشیدیش بپوش و برو حرم.با اینکه ازون لباس متنفر بودم بخاطر مادرم پوشیدمش.(لباسی که قبلا دل مادرمو شکوندم بخاطرش ... )وقتی رسیدم اذن دخول رو خوندم و وارد حرم شدم سلام دادم اما نرفتم داخل صحن.فقط چند تا جمله به اقا گفتم : گفتم آقا من اسمم اینه علائم بیماریمم اینه ... خودتون بهتر میدونید ... دیگه از همه جا بریدم ... میگن یه دکتر اگه تو مشهد باشه و شفا بده اون شمایی ... پس یا علی ... یکمی گذشت باز نا امید شدم از همونجا برگشتم دم در و گفتم آقا مثل اینکه باید با خودم یه واسطه بیارم تا شما جواب منو بدی ... میخواستم برگردم که یکدفعه صدای یک هیئت عرب با صداهای صلی علی محمد و آل محمد وارد حرم شدن و با مداحی یا عباس ایستادن و شروع کردن به سینه زنی ... یه حسی درونم گفت برو دوباره داخل حرم اینم واسطه .... هیئت حضرت عباس از کربلا پیاده اومدن تا مشهد .... اونم دقیقا همون زمانیکه من نا امید بودم و میخواستم برگردم با دست خالی.رفتم جلو و پرچم حضرت عباس رو کشیدم رو سرم ... شور و حال خاصی بهم دست داد زیر پرچم ... سر درد عجیبی و احساس سنگینی تو سرم داشتم ... وقتی از زیر پرچم اومدم بیرون همون حس سلامتی ای که تو خوابم داشتم بهم دست داد .... و من شفا گرفتم ........ از حرم که اومدم بیرون تمام علائم بیماری رفع شده بود دیگه هیچ حسی و هیچ وسواسی و هیچ ناراحتی درونم حس نمیکردم .... فقط احساس سبکی ... احساس پرواز ... تمام زندگیم و سلامتیم رو مدیون توسل به اهل بیت هستم ... یعنی همه ی ما هستیم . فقط هیچوقت نا امید نشید .... توسل به اهل بیت بالاخره بعد از 3 سال جواب داد و من الان حالم خوبه خوبه و جز غم اهل بیت و دوری امام زمان چیزی ناراحتم نمیکنه ... و واقعا توی دنیا نگاه کردن به غم اهل بیت روح آدم رو اینقدر بزرگ میکنه که تمام بیماریهاو غم ها  هم به چشم ادم کوچیک میان ... تو این مدت خواب زیاد دیده بودم اما جوابم رو دیر گرفتم ... اما برای اینکه مطلب ازین طولانی تر نشه ننوشتم.بازم ببخشید اگه خیلی طولانی شد. یا علی مدد

سلام موضوعی که استاد انتخاب کردند برای اشتراک تجارب معنوی چیست؟
پاسخ:
سلام. انشاءالله به زودی ..
سلام. تغییرات جدید سایت عالین.
تایستان سال قبل، یه مدت بعد از کنکور درحالیکه حس میکردم خیلی دلم برای آقا امام رضا(ع) تنگ شده؛ شب قبل از خواب نجوا میکردم که: آقاجون، می دونم که مشغله ی درسی ام باعث شد کمتر به یادتون باشم اما خدا شاهده که دلم براتون تنگ شده...و اشک ریختم و به خواب رفتم..
صبح زودتر از هر روز مادرم صدام کرد و گفت: بیدار شو مشهدی!!!  درحالیکه تعجب کرده بودم و بغض کرده بودم پرسیدم چی شده؟؟ و مادرم گفت از انجمن اسلامی دانش آموزی تماس رفتن و گفتن با اینکه امسال فعالیت نداشتی ولی میتونی با ما به اردوی مشهد بیای... و این درحالی بود که فقط ده روز به اردو باقی بود و ثبت نامش دوهفته ای بود که تمام شده بود...! تازه با چه تخفیفی تو هزینه اش منو پذیرفتن!
و من اشک می ریختم و میگفتم   " و اشهد انکم ترون مقامی و تسمعون کلامی..." آقاجان درد دل منو شنیدید و پاسخ دادید... با چه سرعتی...
۲۰ شهریور ۹۳ ، ۱۲:۰۱ مرتضی عطائی
با سلام و خسته نباشید.قصد دارم یکی از تجربه های معنوی خودم را که در اون به درست بودن نتیجه استخاره به معنای دقیق کلمه پی بردم اشاره کنم.
من در یک فروشگاه کار می کردم،بعد گذشت یک ماه قصد خرید یک کامپیوتر را داشتم ولی با خودم می گفتم اگر الان این موضوع را با صاحب کارم مطرح کنم ،او شاید گمان کند که من از اینکه سر ماه رسیده و حقوقم را دریافت نکرده ام ناراحتم و این گونه می خواهم حقوقم را بگیرم. از طرفی سیستمی هم که قصد خریدش را داشتم با توجه به قیمتش خیلی مناسب بود لذا شک کردم(لازم به ذکر است که بنده برای اینکه ادم سراغ استخاره برود 2شرط مهم را قائلم1موضوع مهم باشد یعنی بیهوده و بی ارزش نباشد مثل اینکه من استخاره بگیرم که االان آب بخورم یا نخورم2-قبلش از راههای دیگر مثل مشورت و این که آن کار مخالف نفسانیتم هم هست یا نه به نتیجه نرسیده باشم و واقعا شکم بر قرار باشد
۱۹ شهریور ۹۳ ، ۲۰:۳۵ افسر جوان جنگ نرم
بسمه التعالی

سلام علیکم
قبل از شروع بگم که طراحی جدید سایت عالیه و کلی روحیه گرفتم وارد سایت شدم.

سال 92 قبل از محرم دوستام زنگ زدن که ثبت نام کربلا است اسمت رو  بزنیم؟ منم که عید 92 تعدیل شدم و بی کار و بی پول گفتم نه قسمتم نیست مشکلاتی دارم نمیتون بیام... اما خدا میدونست که تو دلم چه ولوله ایه برای رفتن ثبت نام معمولا قبل از محرم تمام میشد..... محرم شد و مراسم هر شب یه جا میرفتم هر جا که رفتم پرچم حرم امام حسین اونجا بود... قسمت شد تاسوعا عاشورا مشهد الرضا دعوت شدم... پرچم اونجا ام بود.... دیگه طاقت نیاوردم و گله بردم پیش امام رضا ع که چرا زجر میدین وقتی میبینین توان رفتن ندارم :( 
برگشتیم فرداش شهرمون صبح 6 رسیدیم ساعت 9 یکی از همسفرا و دوستای خوبم زنگ زد و بعد از احوال پرسی گفت چرا نمیای؟ از اون اصرار از من انکار .. این قدر پیله کرد که گفتم بابا پول ندارم...
گفت برو دنبال کار پاست دارم ثبت نامت میکنم.. پولشم هر وقت رفتی سر کار پسم بده...پاسم رو شنبه اقدام کردم دوشنبه صبح دم خونه بود سه روز قبل از حرکتم حقوق عقب افتادم رو که روحمم ازش خبر نداشت ریختن..... خلاصه که عجب کربلایی شد .....
اللهم الرزقنا بزیارت الکربلا  به خصوص اربعین

بسم الله سلام بعد از ماهها فرصتی دست داد و به عیادت مادر بزرگ خانمم در صبح جمعه رفتیم. نان تازه و حلیم گرفتیم و بردیم. صبح زود رفته بودیم و وقتی برگشتیم دم ظهر بود و بسیار خسته بودیم. با تمام علاقه ای که داشتم نشد که به نماز جمعه برویم. روز بعد یکی از دوستان گفت خواب دیده ام که با خانمتان این هفته به نماز جمعه رفته بودید.
سلام و خداقوت-خداخیرتون بده خیلی عالیه-خاطره معنوی من: نزدیک سال خمسی مون بود ،من به همسرم گفتم بریم کفش بخریم که تو سال خمسی کمتر بشه البته خودم هم ته دلم راضی نبود ولی نمیدونم چرا به زبونم اومد خودم اصلا همیشه افتخار میکردم که مقداری از پولمون صرف اماممون بشه،به هر حال همسرم قبول نکرد گفت کلاه شرعیه، و نخریدم.بعد از دادن خمسمون رفتیم کفش بخرم،یه کفشو پسندیدم ازقیمتش پرسیدیم گفت: چون تک سایزه 18 تومن .قیمت اصلی ش 34تومن بود.گفتم خدایا تو کی هستی .ایمانم قویتر شد.شما با اخلاص ببخش خودش میدونه چکار کنه.
salam montazere shoru hastim
دارم ذوق مرگ میشم بچه ها،دم همتون گرم،مخصوصا از استاد عزیز و بزرگوارمون متشکرم به شدت...درباره مسائلی که یک خانواده ی منتظر و آخرالزمانی باید رعایت کنه و در انتخاب همسر توجه کنه به آن ویژگی ها و در خودش هم تقویت کنه اگه کمک کنید خیلی لطف کردید

ارسال نظر

لطفا قبل از ارسال نظر اینجا را مطالعه کنید

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
بیان ها راهکار راهبرد آینده نگری سخنرانی گفتگو خاطرات روضه ها مثال ها مناجات عبارات کوتاه اشعار استاد پناهیان قطعه ها یادداشت کتابخانه تالیفات مقالات سیر مطالعاتی معرفی کتاب مستندات محصولات اینفوگرافیک عکس کلیپ تصویری کلیپ صوتی موضوعی فهرست ها صوتی نوبت شما پرسش و پاسخ بیایید از تجربه... نظرات شما سخنان تاثیرگذار همکاری با ما جهت اطلاع تقویم برنامه ها اخبار مورد اشاره اخبار ما سوالات متداول اخبار پیامکی درباره ما درباره استاد ولایت و مهدویت تعلیم و تربیت اخلاق و معنویت هنر و رسانه فرهنگی سیاسی تحلیل تاریخ خانواده چندرسانه ای تصویری نقشه سایت بیان معنوی بپرسید... پاسخ دهید...